تبليغاتX
سنی واقعی
منابع شيعه:
در باره شهادت صديقه شهيده ، روايات فراواني در كتاب‌هاي شيعه وجود دارد كه حتي مي‌توان در اين باره ادعاي تواتر كرد ، ما در اين جا به جهت اختصار فقط به دو روايت اشاره مي‌كنيم :
«سليم بن قيس» به نقل از «سلمان فارسى» آورده است:
فقالت فاطمة عليها السلام : يا عمر ، ما لنا ولك ؟ فقال : افتحي الباب وإلا أحرقنا عليكم بيتكم . فقالت : ( يا عمر ، أما تتقي الله تدخل على بيتي ) ؟ فأبى أن ينصرف . ودعا عمر بالنار فأضرمها في الباب ثم دفعه فدخل .
كتاب سليم بن قيس ، تحقيق اسماعيل انصارى، ص 150 .
... حضرت زهرا(عليها السلام) فرمود: اى عمر، ما را با تو چه كار است؟ جواب داد: در را باز كن و گرنه خانه تان را به آتش مى كشيم! فرمود: اى عمر، از خدا نمى ترسى كه به خانه من وارد مى شوى؟! ولى عمر ابا كرد از اين كه برگردد. عمر آتش طلبيد و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز كرد و داخل شد... .
مرحوم كليني در كافي مي‌نويسد :
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ أَبِي الْحَسَنِ (عليه السلام) قَالَ : إِنَّ فَاطِمَةَ (عليها السلام ) صِدِّيقَةٌ شَهِيدَةٌ ...
الكافي، الشيخ الكليني ، ج‏1، ص 458 ، باب مولد الزهراء فاطمه عليها السلام ، ح2 .
ترجمه روات :
1 . محمد بن يحي ، شيخ مرحوم كليني رضوان الله عليهما :
مرحوم نجاشي در باره وي مي‌فرمايد :
محمد بن يحيى أبو جعفر العطار القمي ، شيخ أصحابنا في زمانه ، ثقة ، عين ، كثير الحديث ، له كتب .
رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 353 .
2 . العمركي بن علي :
مرحوم نجاشي در باره وي مي‌گويد :
العمركي بن علي أبو محمد البوفكي وبوفك قرية من قرى نيشابور . شيخ من أصحابنا ، ثقة ، روى عنه شيوخ أصحابنا .
رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 303 .
3 . علي بن جعفر :
شيخ طوسي در باره وي مي‌فرمايد :
علي بن جعفر ، أخو موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليهم السلام ، جليل القدر ، ثقة .
الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 151 .
+ نوشته شده توسط نصرالله در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:38 |
 . عبد الفتاح عبد المقصود :
اين دانشمند خبير و شهير مصري ، داستان دربارِ هجوم به خانۀ وحي را در دو مورد از كتاب خود آورده است كه ما به آن‌ها اشاره مي‌كنيم :
إنّ عمر قال : والذي نفسي بيده ، ليخرجنَّ أو لأخرقنّها علي من فيها ... ! قالت له طائفة خافت الله ورعت الرسول في عقبة : يا أبا حفص ! إن فيها فاطمة ... ! فصاح لا يبالي : و إن ... ! واقترب وقوع الباب ، ثم ضربه واقتحمه ... وبدا له عليّ ... . ورنّ حينذاك صوت الزهراء عند مدخل الدار ... فإن هي إلاّ رنة استغاثة أطلقتها : يا أبت رسول الله ...
تستعدي بها الراقد بقربها في رضوان ربّه علي عسف صاحبه ، حتي تبدّل العاتي المدل غير إهابه ، فتبدّد علي الأثر جبروته ، وذاب عنفه وعنفوانه ، و ودّ من خزي لو يخرَّ صعقاً تبتلعه مواطئ قدميه ارتداد هدبه اليه ... .
وعند ما نكص الجمع ، وراح يفرّ كنوافر الظباء المفزوعة أمام صيحة الزهراء ، كان عليّ يقلّب عينيه من حسرة وقد غاض حلمه ، وثقل همّه ، وتضبضت أصابع يمينه علي مقبض سيفه كهمّ من غيظه أن تغوض فيه ... .
الإمام علي بن أبي طالب ، عبد الفتاح عبد المقصود ، ج4 ، ص274-277 و ج1 ، ص192-193 .
عمر گفت : قسم به كسي كه جان عمر در دست او است ، بيرون بياييد و الا خانه را بر سر ساكنانش به آتش مي‌كشم ! گروهي كه از خدا مي‌ترسيدند و حرمت پيامبر را در نسل او نگه مي‌داشتند ، گفتند : اي أبا حفص ! فاطمه در اين خانه است . و او بي پروا فرياد زد : باشد ! عمر نزديك آمد و در زد ، سپس با مشت و لگد در كوبيد تا به زور وارد شود ، علي (عليه السلام) پيدا شد .
صداي ناله زهرا در آستانه خدا بلند شد . آن صدا ، طنين استغاثه‌اي بود كه دختر پيامبر سر داده و مي‌گفت : پدر ! اي رسول خدا ...
مي‌خواست از دست ظلم يكي از اصحابش او را كه در نزديكي وي در رضوان پروردگارش خفته بود ، برگرداند ، تا كه سركش گردن فراز بي پروا را به جاي خود نشاند و جبروتش را زايل سازد و شدّت عمل و سختگيريش را نابود كند و آرزو مي‌كرد قبل از اين كه چشمش به وي بيفتد ، صاعقه‌اي نازل شده او را در يابد .
وقتي جمعيت برگشت و عمر مي‌خواست همچون آهوان رميده ، از برابر صيحه زهراء فرار كند ، علي از شدت تأثير و حسرت با گلوي بغض گرفته و اندوهي گران ، چشمش را در ميان آنان مي‌گردانيد و انگشتان خود را بر قبضه شمشير فشار مي‌داد و مي‌خواست از شدت خشم در آن فرو رود .
و باز در همان كتاب مي‌نويسد :
و هل علي السنة الناس عقال يمنعها أن تروي قصة حطب أمر به ابن خطاب فأحاط بدار فاطمة ، و فيها علي و صحبه ، ليکون عدة الاقناع أو عدة الايقاع ؟..
علي أنّ هذه الأحايث جميعها و معها الخطط المدبرة أو المرتجلة کانت کمثل الزبد ، أسرع إلي ذهاب و معها دفعة إبن الخطاب !..
أقبل الرجل ، محنقاً مندلع الثورة ، علي دار علي و قد ظاهره معاونوه و من جاء بهم فاقتحموها أو شکوا علي الإقتحام .
فاذا وجه کوجه رسول الله يبدو بالباب ـ حائلا من حزن ، علي قسماته خطوط آلام و في عينيه لمعات دمع ، و فوق جبينه عبسة غضب فائر و حنق ثائر ...
و توقف عمر من خشيته و راحت دفعته شعاعا . توقف خلفه ـ امام الباب ـ صحبه الذين جاء بهم ، إذا رأوا حيالهم صورة الرسول تطالعهم من خلال وجه حبيبته الزهراء . و غضوا الأبصار ، من خزي أو من استحياء ؛ ثم ولت عنهم عزمات القلوب و هم يشهدون فاطمة تتحرک کالخيال ، وئيدا وئيدا ، بخطولت المحزونة الثکلي ، فتقترب من ناحية قبر أبيها ... وشخصت منهم الأنظار و أرهفت الأسماع اليها ، و هي ترفع صوتها الرقيق الحزين النبرات تهتف بمحمد الثلوي بقربها تناديه باکية مرير البکاء :
« يا أبت رسول الله ... يا أبت رسول الله ... »
فکأنما زلزلت الأرض تحت هذا الجمع الباغي ، من رهبة النداء .
و راحت الزهراء و هي تستقبل المثوي الطاهر تستنجد بهذا الغائب الحاضر :
« يا أبت يا رسول الله ... ماذا لقينا بعدک من إبن الخطاب ، و إبن أبي قحافة !؟ .
فما ترکت کلماتها إلا قلوبا صدعها الحزن ، و عيونا جرت دمعا ، و رجالا ودوا لو استطاعوا أن يشقوا مواطئ أقدامهم ، ليذهبوا في طوايا الثري مغيبين .
المجموعةالکاملة الامام على بن ابيطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيد محمود طالقانى، ج1، ص190 تا 192.

مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است كه قصه هيزمي را که زاده خطاب دستور داده بود که در درب خانه فاطمه جمع کنند بازگو نكنند ؟!
آري زاده خطاب دور خانه را که علي و اصحابش در آن بودند محاصره کرد تا بدين وسيله آنان را قانع سازد يا بي محابا بتازند !
همه اين داستان ها با نقشه‌اي از پيش طرح شده يا ناگهاني پيش آمد . مانند کفي روي موج ظاهر شد و اندکي نپائيد که همراه جوش و خروش عمر از ميان رفت ! ... اين مرد خشمگين و خروشان به سوي خانه علي روي آورد و همه همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه هجوم آوردند يا نزديک بود هجوم آورند ، ناگهان چهره اي چون چهره رسول خدا ميان در آشکار شد ـ چهره ايکه پرده اندوه آنرا گرفته آثار رنج و مصيبت بر آن آشکار است ، در چشمهايش قطرات اشک مي درخشد و بر پيشانش گرفتگي غضب هويدا بود ... عمر به جاي خود خشک شد و آن جوش و خروشش چون موج از ميان رفت ، همراهانش که دنبالش به راه افتاده بودند پشت سرش در مقابل در بُهت زده ايستادند ، زيرا روي رسول خدا را از خلال روي حبيبه اش زهرا (سلام الله عليها) ديدند ، سرها از شرمندگي و حيا به زير آمد و چشمها پوشيده شد ، ديگر تاب از دلها رفت همين که ديدند فاطمه مانند سايه اي حرکت کرد و با قدمهاي حزن زده لرزان اندک اندک به سوي قبر پدر نزديک شد ... چشمها و گوشها متوجه او گرديد ، ناله اش بلند شد باران اشک مي ريخت و با سوز جگر پي در پي پدرش را صدا مي زد
« بابا اي رسول خدا ... اي بابا رسول خدا ! ... »
گويا از تکان اين صدا زمين زير پاي آن گروه ستم پيشه به لرزه درآمد ... باز زهرا نزديک تر رفت و به آن تربت پاک روي آورد و همي به آن غايب حاضر استغاثه مي کرد :
«بابا اي رسول خدا... پس از تو از دست زاده خطاب وزاده ابي قحافة چه برسر ما آمد!» ديگر دلي نماند که نلرزد و چشمي نماند که اشک نريزد ، آن مردم آرزو مي کردند که زمين شکافته شود و در ميان خود پنهانشان سازد .
ترجمه برگرفته شده از کتاب علي بن ابي طالب تاريخ تحليلي نيم قرن اول اسلام ـ ترجمه المجموعة الکاملة الامام على بن ابيطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود ـ مترجم سيد محمود طالقانى ، ج 1 ، ص 326 تا 328 ، چاپ سوم ، چاپخانه افست حيدري .
ترجمه كوتاه از عبد الفتاح عبد المقصود :
عبدالفتاح عبدالمقصود، از دانشمندان سنى مذهب و نويسندگان برجسته مصر به حساب مى آيد كه به هر دو لغت فصيح عربى و زبان عاميانه شعر سروده است. در سال 1912 ميلادى در اسكندريه مصر متولد شد . او تحصيلات دانشگاهى اش را در رشته تاريخ اسلامى در مصر انجام داد . مدتى رييس دفتر معاون رييس جمهورى (حسن ابراهيم) و مدير كتابخانه نخست وزيرى مصر بود و همچنين مؤسس و عضو هيأت تحريريه مجله «الحديث» در اسكندريه شد و در نهايت رييس دفتر نخست وزير مصر (محمد صدقى سليمان) گرديد .
همچنين وى از جمله مؤلفين كتابهاى درسى رشته تاريخ و جغرافيا و علوم اجتماعى در مصر بوده است . علاوه بر اين ها وى داراى تأليفات متعددى است كه از جمله مى توان كتاب هاى «ابناءنا مع الرسول»، «يوم كيوم عثمان»، «صليبيه الى الأبد»، «الزهراء ام ابيها»، «الامام على بن ابى طالب»، «السقيفة و الخلافة» و... نام برد.
بزرگترين و مهمترين اثر وى همان كتاب «الامام على بن ابيطالب» در 9 جلد مى باشد كه آن را در مدت سى سال نگاشته است. در اين كتاب وى با بصيرت و ژرف نگرى خاص ، درهاى نوينى از تحقيق را در تاريخ تحليلى اسلام گشوده و بسيارى از پرده هاى ابهام را از ميان برداشته است.
او با شهامتى بزرگ و ستودنى كه شايسته هر محقق آزادانديش است ، تاريخ و شخصيت هاى آن را از درون هاله تقديس و تنزيه كه جز به بهاى حق پوشى فراهم نشده بيرون آورد و در معرض نقد و تحليل و استنتاج قرار داد ، و در عين پايبندى به مذهب اهل سنت توانست با غلبه بر تعصبات و تعلقات گمراه كننده رايج در طى تحقيق و پژوهش سى ساله اش صادقانه جانب انصاف را رعايت كرده به تحليل علمى تاريخ نيم قرن نخستين اسلامى بپردازد .
او در قسمتى از نامه اش در مورد ترجمه فارسى اين كتاب مى نويسد:
اين ترجمه وسيله خيرى براى نزديك ساختن مذاهب اسلامى (شيعه و سنى) به يكديگر خواهد گشت ، چه شيعه برخلاف تصورش خواهد دانست كه شخصى سنى مانند من درباره امام على(عليه السلام) در كتاب خود چنين انصافى روا داشته است .
پشيماني ابوبكر در آخرين روزهاي زندگي :
معمولاً هر شخصي در آخرين روزهاي زندگيش و هنگامي كه احساس مي‌كند مرگ به او نزديك شده است ، مهمترين سخنان خود را گفته و اساسي‌ترين سفارش‌ها را مي‌كند .
ابن أبي قحافه نيز در آخرين روزهاي عمرش ، سخناني گفته است كه شنيدن آن‌ها واقعيت‌هاي بسياري را آشكار مي‌كند ؛ هر چند كه او حتي در اين جا نيز از گفتن تمام حقايق خودداري كرده است ؛ اما همين اندازه‌اش نيز براي اثبات بسياري از مسائل كفايت مي‌كند .
وي در آخرين روزهاي عمرش ، اعتراف مي‌كند كه دستور هجوم به خانه صديقه طاهره را صادر كرده است . تعدادي از علماي اهل سنت ؛ از جمله شمس الدين ذهبي (748هـ ) در تاريخ الإسلام ، در تاريخ زندگي ابوبكر ، محمد بن جرير طبري در تاريخش ، ابن قتيبه دينوري در الإمامة والسياسة ، ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و ... چنين مي‌نويسند :
عبد الرحمن بن عوف در بيماري ابوبكر بر او وارد شد و بر وي سلام كرد ، پس از گفتگويي ، ابوبكر به او چنين گفت :
أما إني لا آسى على شيء إلا على ثلاث فعلتهن ، وثلاث لم أفعلهن ، وثلاث وددت أني سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم عنهن : وددت أني لم أكن كشفت بيت فاطمة وأن أغلق علي الحرب .
تاريخ الإسلام ، ج3 ، ص118 و تاريخ الطبري، ج 2، ص 619، ج 3 ص 430 ط دار المعارف بمصر و الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني - ج 1 - ص 24 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 30 - ص 422 و شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 2 - ص 46 – 47 و المعجم الكبير - الطبراني - ج 1 - ص 62 و مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 5 - ص 202 – 203 و مروج الذهب ، مسعودي شافعي ، ج1 ،‌ ص290 و ميزان الاعتدال - الذهبي - ج 3 - ص 109 و لسان الميزان - ابن حجر - ج 4 - ص 189 و كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج 5 ، ص631 و ... .
من به چيزي تأسف نمي‌خورم ، مگر بر سه چيز كه انجام دادم و سه چيزي كه انجام ندادم و سه چيزي كه كاش از رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) مي‌پرسيدم : دوست داشتم خانۀ فاطمه را هتك حرمت نمي‌كردم هر چند براي جنگ بسته شده شود ... .
جالب اين است كه برخي از علماي اهل سنت ، به خاطر حفظ آبروي ابوبكر ، روايت را اين گونه تحريف مي‌كند :
أما إني ما آسى إلا على ثلاث فعلتهن ، وثلاث لم أفعلهن ، وثلاث لم أسأل عنهن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وددت أنى لم أفعل كذا ، لخلة ذكرها . قال أبو عبيد : لا أريد ذكرها .
قال : ووددت أني يوم سقيفة ...
معجم ما استعجم - البكري الأندلسي - ج 3 - ص 1076 – 1077 .
آگاه باشيد که من بر سه چيز که انجام دادم غصه مي خورم ؛ و سه چيز که انجام نداده ام ، و سه چيز که دوست داشتم آن را از رسول خدا مي پرسيدم .
دوست داشتم که من فلان کار را نمي کردم !!! به علتي که آن را ذکر کرد ؛ ابو عبيده مي گويد : من نمي خواهم بگويم ابو بکر چه گفت ( ولي مي دانم )...
تصحيح ضياء المقدسي :
ضياء‌ المقدسي كه ذهبي در تذكرة الحفاظ ، ج4 ، ص1405 و 1406 ، از وي با عناوين الإمام العالم الحافظ الحجة ، محدث الشام ، شيخ السنة ، جبلاً ثقة ديّناً زاهداً ورعا عالماً بالرجال ، ياد مي‌كند ، اين روايت را تصحيح كرده و مي گويد :
هذا حديث حسن عن أبي بكر .
الأحاديث المختارة ، ج10 ، ص88-90 .
اين روايتي نيکوست از ابو بکر .
توثيق علوان بن داود البجلي :
ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي ، بعد از نقل روايت پشيماني ابوبكر ، اشكال سندي كرده و مي گويند : علوان بن داود البجلي منكر الحديث بوده است . ما در اين جا به چند جواب اكتفاء مي‌كنيم :
ابن حبان او را توثيق كرده است :
ابن حبّان ، در كتاب الثقات ، ج8 ، ص526 وي را توثيق كرده است كه اين خود بهترين دليل بر وثاقت اين شخص است .
توضيحي پيرامون شخصيت ابن حبان و متشدد بودن وي :
ممكن است كسي اشكال كند كه ابن حبان از متساهلين بوده است و دقت لازم را در توثيق روات به خرج نداده است كه اين اشكال با چند دليل مردود است :
الف : ابن حبان سرچشمه شناخت ثقات :
خود ذهبي در كتاب الموقظة ، ص79 مي‌گويد :
ينبوع معرفة الثقات ، تاريخ البخاري ، وابن أبي حاتم وإبن حبان .
سرچشمه شناخت افراد مورد اطمينان کتاب تاريخ بخاري و ابن ابي حاتم و ابن حبان است .
در حقيقت ذهبي مي‌خواهد بگويد كه اگر مي‌خواهيد افراد ضعيف را از ثقه تشخيص دهيد ، من شما را راهنمايي مي‌كنم كه به كساني همچون ابن حبان مراجعه كنيد ؛ چرا كه او سرچشمه شناخت ثقات است .
اين نشان مي‌دهد كه ابن حبان از نظر علمي در جايگاه رفيعي قرار دارد .
ب : ابن حبان از متشددين است :
بر خلاف آن‌چه برخي ادعا كرده‌اند ، ابن حبان ، مشهور به سخت‌گيري در توثيق است . خود ذهبي در ميزان الإعتدال در باره او مي‌گويد :
ابن حبان ربما قصب الثقة حتي كأنه لا يدري ما يخرج من رأسه .
ميزان الإعتدال ، ج1 ، ص274 ، ترجمه افلج بن يزيد .
ابن حبان گاهي آن قدر به شخص مورد اطمينان اشکال مي گيرد ، انگار که نمي داند اين چه حرف هايي است که در مورد او مي زند !!!
و نيز سيوطي در تدريب الراوي به نقل از ابن حازم ، در جواب اين مطلب كه ابن حبان از متساهلين است ، مي‌گويد :
وما ذكر من تساهل ابن حبان ليس بصحيح فإن غايته أنه يسمي الحسن صحيحا فإن كانت نسبته إلى التساهل باعتبار وجدان الحسن في كتابه فهي مشاحة في الاصطلاح وإن كانت باعتبار خفة شروطه فإنه يخرج في الصحيح ما كان راويه ثقة غير مدلس ... ولأجل هذا ربما اعترض عليه في جعلهم ثقات من لم يعرف حاله ولا عتراض عليه فإنه لا مشاحة في ذلك .
تدريب الراوي ، ج1 ، ص108 .
آنچه که در مورد تساهل ابن حبان گفته شده است ، درست نيست ؛ زيرا نهايت چيزي که گفته شده است آن است که وي روايت حسن را صحيح مي شمارد ؛
اگر مقصود از تساهل وي اين باشد که در کتاب او روايات حسن يافت شده است ، اين تنها اشکال در اصطلاح ابن حبان است ( و نه به خود وي ) و اگر از اين جهت به او اشکال شود که او شرط صحت را سبک گرفته است ؛ زيرا او در کتاب صحيح خويش از راويان مورد اطمينان غير مدلس روايت کرده است ( و شرط بخاري و مسلم در مورد ملاقات و يا احتمال آن را مد نظر قرار نداده است ) به اين علت عده اي به او اشکال کرده اند که او کسي را که مجهول است توثيق کرده است !!! ؛ اما بر او اشکالي نيست ( نظر او درست است ) ؛ زيرا اين کار وي سبب اشکال بر او نمي شود .

هر منكر الحديثي ، ضعيف نيست :
اين كه هر منكر الحديثي ضعيف نيز باشد ، قابل قبول نيست ؛ چرا كه اين اصطلاح را در باره بسياري از ثقات نيز به كار برده‌اند .
ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان در ترجمه حسين بن فضل البجلي مي‌گويد :
فلو كان كل من روى شيئاً منكراً استحق أن يذكر في الضعفاء لما سلم من المحدثين أحد .
لسان الميزان ، ج2 ، ص308 .
اگر بخواهيم هر کسي که روايت منکري را نقل کرده است ، در ضعفا بياوريم هيچ يک از روايت کنندگان سالم نخواهد ماند .
و ذهبي در ميزان الإعتدال در ترجمه احمد بن عتاب المروزي مي‌گويد :
ما كل من روي المناكير يضعّف .
ميزان الإعتدال ، ج1 ،‌ ص118 .
هر کسي که روايت منکر نقل کند تضعيف نمي شود .
بخاري ، از منكر الحديث ، روايت نقل كرده است :
محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح‌ترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن ، روايات بسياري را از كساني نقل كرده است كه همان اشخاص از كساني هستند كه اصطلاح «منكر الحديث» در باره آن به كار برده شده است . اين عده ، بيش از آن است كه بتوان همه را در اين جا ذكر كرد ؛ اما به اختصار به چند نمونه اشاره مي‌كنيم :
1. حسان بن حسان : ابن أبي حاتم در باره او مي‌گويد :
منكر الحديث .
و ابن حجر مي‌گويد :
روي عنه البخاري .
مقدمه فتح الباري ، ص394 .
2 . احمد بن شبيب بن سعيد الحبطي : ابوالفتح الأزدي در باره او مي‌گويد :
منكر الحديث غير مرضي ، روي عنه البخاري .
مقدمه فتح الباري ، ص383 .
منكر الحديث است و مقبول نيست !!! اما بخاري از او روايت نقل کردهاست
3 . عبد الرحمن بن شريح المغافري : ابن سعد در باره او مي‌گويد :
منكر الحديث .
طبقات ابن سعد ، ج7 ، ص516 .
ولي در عين حال بخاري از وي روايت نقل كرده است .
مقدمه فتح الباري ، ص416 .
4 . داود بن حصين المدني : ساجي در باره او مي‌گويد:
منكر الحديث متهم برأي الخوارج
با اين حال بخاري از وي در صحيحش روايت نقل مي‌كند .
مقدمه فتح الباري ، ص399 .
در نتيجه ، روايت از نظر سندي هيچ مشكلي ندارد و «منكر الحديث» بودن علوان بن داود ، ضرري به صحت روايت نمي زند .
+ نوشته شده توسط نصرالله در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:35 |
 . مسعودي شافعي (345هـ) :
فهجموا عليه وأحرقوا بابه ، واستخرجواه منه كرهاً ، وضغطوا سيّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً .
اثبات الوصية ، ص143.
به او هجوم آورده و درب خانه او را آتش زدند و او را به زور از آن بيرون آوردند و سرور زنان را با در چنان فشار دادند که سبب سقط محسن گرديد .
تقي الدين سبکي در کتاب الطبقات الشافعية نام او را در زمره علماي شافعي مذهب مي آورد ؛ از اين رو ،‌اشكال شيعه بودن وي مردود است .
الطبقات الشافعية ج3 ، ص 456 و 457 ، رقم 225، چاپ دار احياء الکتب العربية .
7 . ابن عبد ربّه (463هـ) :
ابن عبد ربّه در العقد الفريد مي‌نويسد :
الذين تخلّفوا عن بيعة أبي بكر: علىّ والعباس، والزبير، وسعد بن عبادة، فأمّا على والعباس والزبير فقعدوا فى بيت فاطمة حتّى بعث اليهم أبو بكر عمر بن الخطاب ليخرجوا من بيت فاطمة وقال له: إن أبوا فقاتلهم . فأقبل عمر بقبس من نار على أن يضرم عليهم الدار فلقيته فاطمة فقالت: يابن الخطاب ! أجئت لتحرق دارنا ؟ قال : نعم أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأمة فخرج علي حتى دخل على أبي بكر .
العقد الفريد، ابن عبدربه، ج3، ص 63 طبع مصر .
ابوبكر به عمر بن خطاب مأموريت داد كه برود و آنان را از خانه بيرون بياورد و به وى گفت: چنانچه مقاومت كردند و از بيرون آمدن خوددارى كردند، با آنان جنگ كن. عمر با شعله آتشى كه همراه داشت و آن را به قصد آتش زدن خانه فاطمه(عليها السلام)برداشته بود، به سوى آنها حركت كرد. فاطمه(عليها السلام)گفت: يابن الخطاب اجيت لتحرق دارنا؟ اى پسرخطاب! آتش آورده اى خانه مرا بسوزانى؟ گفت: بلى، مگر اين كه به آنچه امت در آن داخل شده اند (بيعت با ابوبكر) شما هم داخل شويد ... .
8 . ابن عبد البر قرطبي (368 -463هـ) :
ابن عبدالبر قرطبى مي گويد :
فقالت لهم: إن عمر قد جاءني وحلف لئن عدتم ليفعلن وايم الله ليفين بها
الاستيعاب، ابن عبدالبر قرطبى، ج3، ص975 ؛ المصنف، ابن ابى شيبه، ج8، ص572 .
پس فاطمه به ايشان گفت : عمر به نزد من آمد و قسم خورد که اگر دوباره به اينجا آمديد قسم به خداوند که چنين و چنان مي کنم . و قسم به خدا که وي چنين خواهد کرد .
9 . مقاتل بن عطية (505هـ) :
ان ابابكر بعد ما اخذ البيعة لنفسه من الناس بالارحاب و السيف و القوة ارسل عمر، و قنفذاً و جماعة الى دار على و فاطمه(عليهما السلام) و جمع عمر الحطب على دار فاطمة(عليها السلام) و احرق باب الدار .
الامامة و الخلافة، مقاتل بن عطيه ، ص160 و 161 كه با مقدّمه اى از دكتر حامد داود استاد دانشگاه عين الشمس قاهره به چاپ رسيده، چاپ بيروت، مؤسّسة البلاغ .
هنگامى كه ابوبكر از مردم با تهديد و شمشير و زور بيعت گرفت ، عمر ، قنفذ و جماعتى را به سوى خانه على و فاطمه (عليها السلام) فرستاد ، و عمر هيزم جمع كرد و درِ خانه را آتش زد ... .
10 . شهرستاني (548هـ) :
فقال أي النظام إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها وكان يصيح أحرقوا دارها بمن فيها وما كان في الدار غير علي ، وفاطمة ، والحسن ، والحسين ، انتهى وفي ذيل الصفحة زيادة هذه الكلمة ( ألقت المحسن من بطنها ) .
الملل والنحل للشهرستاني المتوفى سنة 548 ، ص 83 .
نظام گفته است که عمر در روز بيعت به شکم فاطمه ( عليها السلام) ضربه زد که منجر به سقط شدن نوزاد وي از شکمش شد . و فرياد مي زد اين خانه را با هر که در آن است به آتش بکشيد ؛ و در خانه به جز علي و فاطمه و حسن و حسين کسي نبود .
11 . ابن أبي الحديد شافعي (655هـ) :
عن سلمة بن عبد الرحمان قال: فجاءعمر اليهم فقال: «والذى نفسى بيده لتخرجنّ إلى البيعة أو لأحرقنّ البيت عليكم .
شرح نهج البلاغه ، ج1 ، ص164 .
عمر به نزد ايشان آمد و گفت : قسم به کسي که جانم در دست اوست يا براي بيعت بيرون مي آييد و يا خانه را بر سر شما به آتش مي کشم .
ابن خلکان ، در باره مذهب ابن أبي الحديد مي‌گويد :
283 - عز الدين ابن أبي الحديد : وقال ( ابن الشعار ) : عبد الحميد بن أبي الحديد كاتب فاضل أديب ذو فضل غزير وأدب وافر وذكاء باهر، خدم في عدة أعمال سواداً وحضرة، آخرها كتابة ديوان الزمام. تأدب على الشيخ أبي البقاءالعكبري ثم على أبي الخيرمصدق ابن شبيب الواسطي، واشتغل بفقه الإمام الشافعي وقرأعلم الأصول، وكان أبوه يتقلد قضاء المدائن، وله كتاب العبقري الحسان في علم الكلام والمنطق والطبيعي والأصول والتاريخ والشعر؛ وراجع صفحات متفرقة من الحوادث الجامعة.
وفيات الأعيان ج 7 ، ص 342 ، رقم 283 .
... او از کساني بود که به فقه امام شافعي مشغول بود ....
نويسنده فوات الوفيات اينگونه مي گويد :
عز الدين ابن أبي الحديد :عبد الحميد بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد، عز الدين المدائني المعتزلي الفقيه الشاعر....ومن تصانيفه ..... وشرح نهج البلاغة في عشرين مجلد . در حاشيه رقم 1 مي گويد : وقال فيه ابن الشعار: ((خدم في عدة أعمال سواداص وحضرة آخرها كتابة ديوان الزمام، تأدب على الشيخ أبي البقاء العكبري ثم على أبي الخير مصدق ابن شبيب الواسطي، واشتغل بفقه الإمام الشافعي وقرأ الأصول ، وكان أبوه يتقلد قضاء المدائن))
فوات الوفيات ج2، ص 259، ذيل ترجمه عز الدين ابن أبي الحديد .
... او از کساني بود که به فقه امام شافعي مشغول بود ....
12 . ابن تيميه حراني (728هـ) :
وي بعد از نقل سخن علامه حلي رضوان الله تعالي كه گفته بود :
وهذا يدل على إقدامه علي بيت فاطمة عند اجتماع أمير المؤمنين والزبير وغيرهما فيه .
و اين (شواهد گذشته) دلالت دارد که هنگامي که امير مومنان و زبير و غير او در خانه فاطمه گرد آمدند ، او ( عمر ) بر اين خانه هجوم آورد .
عمل خليفه اول را در هجوم به خانه صديق طاهره سلام الله عليها ، اين گونه توجيه مي‌كند :
وغاية ما يقال إنه كبس البيت لينظر هل فيه شيء من مال الله الذي يقسمه وأن يعطيه لمستحقه ...
منهاج السنة ، ج4 ، ص220 .
نهايت جوابي که داده مي شود آن است که عمر به زور وارد خانه شد تا ببيند آيا چيزي از بيت المال دراين خانه است تا آن را گرفته و بين مستحقان قسمت کند !!! .
بايد از ابن تيميه و طرفدارانش سؤال كرد كه چگونه مي‌شود كه در خانه سرور زنان اهل بهشت ، مالي باشد كه آن حضرت از تقسيم آن در بين مستحقانش خودداري كرده باشد ؟!
آيا اين توهين صريح به دختر رسول خدا (صلي الله عليه وآله) نيست ؟
13 . ابي الفداء (732هـ) :
وي در تاريخش مي‌نويسد :
ثم إن أبا بكر بعث عمر بن الخطاب إلى علي ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة رضي الله عنها وقال إن أبوا فقاتلهم فأقبل عمر بشئ من نار على أن يضرم الدار فلقيته فاطمة رضي الله عنها وقالت إلى أين يا بن الخطاب أجئت لتحرق دارنا قال نعم أو تدخلوا فيما دخل فيه الأمة فخرج حتى أتى أبا بكر فبايعه .
وكذا نقله القاضي جمال الدين بن واصل وأسنده إلي ابن عبد ربّه المغربي .

تاريخ ابوالفداء، ج1، ص156 طبع مصر بالمطبعة الحسينية .
ابو بکر عمر را به نزد علي و همراهيان وي فرستاد تا ايشان را از خانه فاطمه بيرون آورد ؛ و گفت اگر ممانعت کردند پس با ايشان جنگ بنما . پس عمر با مقداري آتش به سمت ايشان آمد تا خانه را به آتش بکشد . پس فاطمه عليها السلام او را ديد و گفت به کجا مي روي اي فرزند خطاب . آيا آمده اي که خانه ما را به آتش بکشي؟ گفت آري مگر اينکه همان کاري را بنماييد که مردم کردند . پس علي بيرون آمده به نزد ابا بکر رفت پس با وي بيعت نمود.
14 . صفدي (764هـ) :
انّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتّى ألقت المحسن من بطنها.
الوافى بالوفيات ، ج5 ، ص347 .
عمر در روز بيعت به شکم فاطمه ضربه اي زد که منجر به سقط شدن محسن از شکمش شد .
15 . ابن حجر عسقلاني (852هـ) و شمس الدين ذهبي (748هـ ):
ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان و ذهبي در ميزان الإعتدال مي‌نويسند :
إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن.
لسان الميزان ، ج1 ، ص268.
عمر به فاطمه لگد زد که سبب سقط محسن گرديد .
البته ابن حجر ، اين روايت را به دليل وجود ابن أبي دارم در سند آن و به بهانه رافضي بودن وي رد مي‌كند ؛ در حالي ذهبي در سير اعلام النبلاء ، وي را اين گونه معرفي مي‌كند :
349 - ابن أبي دارم * الامام الحافظ الفاضل ، أبو بكر أحمد بن محمد السري بن يحيى بن السري بن أبي دارم .
سير اعلام النبلاء ، ج15 ، ص576 .
هر چند كه ذهبي نيز در ادامه وي را به همان دليل رافضي بودن و نقل همين روايت و برخي روايات ديگر در مذمت خلفاء ، مذمت مي‌كند و حتي به وي اين چنين فحاشي مي‌كند :
شيخ ضال معثر .
پيرمردي گمراه و خطا کار!!!
اما آيا شيعه بودن يك راوي مي‌تواند دليل بر عدم وثاقت وي باشد ؟ در حالي كه خود ذهبي در همين كتاب ميزان الإعتدال مي‌نويسد :
فلو رد حديث هؤلاء لذهب جملة من الآثار النبوية، وهذه مفسدة بينة .
ميزان الإعتدال ، ج1 ، ص5 ، ترجمه أبان بن تغلب .
اگر روايات ايشان [شيعيان] را رد نماييم بسياري از روايت هاي رسول خدا از بين مي رود و اين مفسده اي آشکار است .
و خطيب بغدادي در الكفاية في علم الدراية مي‌نويسد :
قال علي بن المديني : « لو تركت أهل البصرة لحال القدر ، ولو تركت أهل الكوفة لذلك الرأي ، يعني التشيع ، خربت الكتب »
اگر بصريان را به خاطر قدري بودن و کوفيان را به خاطر نظرشان ( شيعه بودن ) رها کني ، همه کتاب ها را نابود کرده اي .
بعد در توضيح سخن علي بن مديني مي‌گويد :
قوله : خربت الكتب ، يعني لذهب الحديث .
الكفاية في علم الرواية ، ص157 ، رقم 338 .
كتاب ها را نابود کرده اي يعني همه احاديث از بين مي رود .
و نيز در جاي ديگر مي‌نويسد :
وسئل عن الفضل بن محمد الشعراني ، فقال : صدوق في الرواية إلا أنه كان من الغالين في التشيع ، قيل له : فقد حدثت عنه في الصحيح ، فقال : لأن كتاب أستاذي ملآن من حديث الشيعة يعني مسلم بن الحجاج » .
الكفاية في علم الرواية ، ص195 ، رقم 349 .
از او در مورد فضل بن محمد شعراني سوال شد ؛ پس گفت : در روايت راستگوست ، اما اشکالي که دارد اين است که در مورد تشيع زياده روي مي کند ؛ به او گفتند : در صحيح از وي روايت کرده ايد .
گفت : کتاب استادم پر از روايات شيعه است ( يعني کتاب صحيح مسلم)!!!

16 . ابو وليد محمد بن شحنه حنفي (817هـ):
ثم إن عمر جاء إلى بيت علي ليحرقه على من فيه فلقيته فاطمة ( عليها السلام ) . فقال : ادخلوا فيما دخلت فيه الأمة .
روضة المناظر في أخبار الأوائل والأواخر ( هامش الكامل لابن الأثير ) ، ج11 ، ص 113 ( ط الحلبي ، الأفندي سنة 1301 ) .
عمر به خانه علي آمد تا آن را با کساني که در آن بودند به آتش بکشد ، پس فاطمه او را ديد ؛ عمر به او گفت : در آن چيزي که همه امت در آن وارد شدند ، وارد شويد ( بيعت با ابو بکر)
17 . محمد حافظ ابراهيم (1287-1351هـ):
محمد حافظ ابراهيم ، شاعر مصري كه به شاعر نيل شهرت دارد ، ديواني دارد كه در ده جلد چاپ شده است . وي در قصيده معروف به «قصيده عمريّة» ، يكي از افتخارات عمر بن خطاب اين دانسته كه در خانه علي عليه السلام آمد و گفت : اگر بيرون نياييد و با ابوبكر بيعت نكنيد ، خانه را به آتش مي‌كشم ولو دختر پيامبر در آن جا باشد .
جالب آن است كه وي قصيده‌اش را در يك جلسه بزرگ قرائت كرد و حضار نه تنها بر او خرده نگرفتند ؛ بلكه تشويق كردند و به وي مدال افتخار نيز دادند .
وي در اين قصيده مي‌گويد :
وقولة لعلي قالها عمر أكرم
بسامعها أعظم بملقيها
حرقت دارك لا أبقي عليك بها إن لم تبايع وبنت المصطفى فيها
ما كان غير أبي حفص بقائلها
أمام فارس عدنان وحاميها .

ديوان محمد حافظ ابراهيم ، ج1 ،‌ ص82 .
و گفتاري كه عمر آن را به علي (عليه السلام) گفت به چه شنونده بزرگواري و چه گوينده مهمي ؟!
به او گفت : اگر بيعت نكني ، خانه‌ات را به آتش مي‌كشم و احدي را در آن باقي نمي‌گذارم؛ هر چند دختر پيامبر مصطفي در آن باشد .
جز ابو حفص (عمر) كسي جرأت گفتن چنين سخني را در برابر شهسوار عدنان و مدافع وي نداشت .

18 . عمر رضا كحالة (معاصر) :
وي اينگونه نقل مي کند :
وتفقد أبو بكر قوماً تخلفوا عن بيعته عند علي بن أبي طالب كالعباس، والزبير وسعد بن عبادة فقعدوا في بيت فاطمة، فبعث أبو بكر إليهم عمر بن الخطاب، فجاءهم عمر فناداهم وهم في دار فاطمة، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب، وقال: والذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لأحرقنّها على من فيها. فقيل له: يا أبا حفص إنّ فيها فاطمة، فقال: وإن....
اعلام النساء : ج 4 ، ص 114.
ابو بکر عمر را به دنبال عده اي که از بيعت با او سرباز زده بودند _ از جمله عباس و زبير و سعد بن عبادة _ و نزد آقا امير المؤ منين علي عليه السلام در خانه حضرت زهرا تحصن کرده بودند فرستاد ، عمر آمد و آنها را صدا زد که بيرون بيايند آنها در خانه بودند و از بيرون آمدن ابا کردند ، عمر هيزم طلب کرد و گفت : قسم به آنکه جان عمر در دست اوست يا بيرون بيائيد و يا اينکه خانه را با اهلش به آتش مي کشم . به گفته شد اي اباحفص (کنيه عمر) در اين خانه فاطمة است ، او گفت اگرچه فاطمه هم باشد ( خانه را به آتش مي کشم ) .
+ نوشته شده توسط نصرالله در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:34 |
4 . ابن قتيبه دينوري (212-276هـ) :
وإن أبا بكر رضي الله عنه تفقد قوما تخلفوا عن بيعته عند علي كرم الله وجهه ، فبعث إليهم عمر ، فجاء فناداهم وهم في دار علي ، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب وقال : والذي نفسه عمر بيده . لتخرجن أو لأحرقنها علي من فيها ، فقيل له : يا أبا حفص ، إن فيها فاطمة ؟ فقال : وإن
في رواية أن عمر جاء إلى بيت فاطمة في رجال من الأنصار ونفر قليل من المهاجرين .

الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الشيري - ج 1 - ص 30 .
ابي بکر به دنبال عده اي که حاضر نشده بودند با او بيعت کنند بود همان افرادي که نزد علي ( عليه السلام ) تجمع کرده بودند ، لذا عمر را به دنبال آنها فرستاد عمر سر رسيد آنان را صدا كرد، ولى آنها اعتنايى نكرده و از خانه خارج نشدند. عمر هيزم خواست و گفت:
و الذى نفس عمربيده لتخرجنّ او لاحرقنّها على من فيها .
به همان خدايى كه جان عمر در دست اوست، سوگند ياد مى كنم كه بيرون بياييد و گرنه خانه را با كسانى كه در آن هستند آتش خواهم زد. به عمر گفتند: اى اباحفص! فاطمه(عليها السلام) در اين خانه است. عمر پاسخ داد: باشد!!
در روايت ديگري آمده است : عمر با عده زيادي از انصار و افراد کمي از مهاجرين درب خانه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها آمده بود .
«ابن قتيبه» مى افزايد:
... فاطمه(عليها السلام) چون صداى آن ها را شنيد ، با صداى بلند ندا كرد:
يا ابت يا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه ... .
الامامة و السياسة، ابن قتيبه، ج1، ص 30 .
اى پدر! اى رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)! ما پس از تو چه (ظلم‌ها) كه از (عمر) بن خطاب و (ابوبكر) ابن ابى قحافه ديديم...
انتساب كتاب الإمامة والسياسة به ابن قتيبه :
برخي از وهابيون ، در انتساب كتاب الإمامة والسياسة به ابن قتيبه اشكال مي‌كنند و از اين طريق مي‌خواهند رواياتي را كه وي در كتابش آورده و حقايقي را كه آشكار كرده است ، از اعتبار بيندازند . كه در جواب مي‌گوييم :
اولاً : اين كتاب بارها با نام مؤلف آن «ابن قتيبه دينورى» در مصر و ساير كشورها چاپ شده و حتي چندين نسخه خطى از اين كتاب در سراسر دنيا ؛ از جمله در كتابخانه هاى مصر ، پاريس ، لندن ، تركيه و هند موجود است ؛
ثانياً : بسيارى از علماى اهل سنت ؛ حتي از علماء و بزرگان معاصر آن‌ها ، به تأليف اين كتاب و صحت انتساب آن به ابن قتيبه تصريح داشته و در نقل روايات تاريخى به آن استناد كرده اند . ما به جهت اختصار به اسامي چند تن از بزرگان اهل سنت اشاره مي‌كنيم :
1. ابن حجر هيثمى در كتاب تطهير الجنان و اللسان .
تطهير الجنان و اللسان ، ابن حجر هيثمى ، ص72 .
2 . ابن عربى متوفاى 543 هـ در كتاب «العواصم من القواصم» ضمن نقل مطالبى از اين كتاب به صحت انتساب آن به «ابن قتيبه» تصريح دارد.
العواصم من القواصم، ابن عربى، ص248.
3 . نجم الدين عمر بن محمد مكى مشهور به «ابن فهد» در كتاب «اتحاف الورى باخبار ام القرى» در ذكر حوادث سال 93 هـ مى نويسد :
و قال ابومحمد عبدالله بن مسلم ابن قتيبة في كتاب الامامة و السياسة...»
اتحاف الورى باخبار ام القرى، ابن فهد، حوادث سال 93 ه .ق .
و سپس حكايت دستگيرى «سعيدبن جبير» را به نقل از آن كتاب ذكر مى كند .
4 . قاضى ابوعبدالله تنوزى معروف به «ابن شباط» در كتاب «الصلة السمطيه» .
الصلة السمطيه، ابن شباط، فصل دوم، باب 34 .
5 . تقى الدين فاسى مكى در كتاب «العقد الثمين» .
العقد الثمين ، تقى الدين فاسى مكى ، ج6 ، ص72.
6 . شاه سلامة الله در كتاب «معركة آراء» .
معركة الآراء ، شاه سلامة الله ، ص126 .
7 . جرجى زيدان در كتاب «تاريخ آداب اللغة العربية» مى نويسد :
الامامة و السياسة، هو تاريخ الخلافة و شروطها بالنظر الى طلابها من وفاة النبى الى عهد الامين و المأمون، طبع بمصر سنة 1900 و منه نسخ خطية في مكتبات باريس و لندن .
تاريخ آداب اللغة العربية، جرجى زيدان، ج2، ص171.
8 . فريد وجدى در كتاب «دايرة المعارف القرن العشرين» مى نويسد:
اورد العلامة الدينورى في كتابه الامامة و السياسة...
دايرة المعارف القرن العشرين، فريد وجدى، ج2، ص754.
و باز در جايى ديگر مى نويسد :
... كتاب الامامة و السياسة لابى محمد عبدالله بن مسلم الدينورى المتوفى سنة 270 ه .
همان ، ص749 .
ثالثاً : عده اى از بزرگان اهل سنت عليرغم قبول صحت انتساب اين كتاب به « ابن قتيبه » و تأييد حقايق تلخ و ناگوارى كه در آن از تاريخ صدر اسلام نقل شده ، بر او ايراد گرفته اند كه چرا وى به وظيفه پرده پوشى و سانسور حقايق و تحريف تاريخ عمل نكرده است ! آن ها اظهار داشته اند كه او نيز همچون ديگران مى بايست از نقل اين حقايق خوددارى مى كرد !!
ابن عربى در كتاب العواصم من القواصم اظهار مى دارد :
و من اشد شيئ على الناس جاهل عاقل او مبتدع محتال. فاما الجاهل فهو ابن قتيبة فلم يبق و لم يذر للصحابة رسماً في كتاب الامامة و السياسة ان صحّ عنه جميع ما فيه .
العواصم من القواصم ، ابن عربى ، ص248 .
از سخت ترين و ناگوارترين امور در جامعه ، يكى انديشمند ناآگاه و ديگرى بدعت گذار حيله گر است ؛ اما انديشمند ناآگاه همچون ابن قتيبه است كه در كتاب «الامامة و السياسة» رسم [پرده پوشى ] را در مورد صحابه مراعات نكرده ؛ البته اگر نسبت همه کتاب به او صحيح باشد ( و از پسرش نباشد ، که در اين صورت اشکال بر پسر او وارد است ، زيرا بسياري از روايات از پسر او نقل شده است ) .
البته روايت پسر او از او اشکالي ندارد ، زيرا در کتاب احمد بن حنبل بيشتر روايات را پسر او از وي نقل مي کند .
شايان ذكر است كه اهل سنت معتقدند بر مورخان و محدثان واجب است تا در هنگام مواجهه با اخبار مربوط به رفتارهاى سوء صحابه سكوت ، كتمان و پرده پوشى كنند .
ابن حجر هيثمي مي‌نويسد :
صرح ائمتنا و غيرهم في الاصول بأنه يجب الامساك عمّا شجر بين الصحابة.
پيشوايان ما و ديگر فِرَق تصريح دارند كه بر همگان واجب است تا از نقل مشاجرات و درگيري هاى ميان صحابه اجتناب كنند .
وقتى خوددارى از نقل مشاجرات صحابه واجب باشد ، اجتناب از نقل ظلم ها و تعديات و صدماتى كه به حضرت على ، صديقه شهيده و ساير اهل بيت (عليهم السلام) روا داشته اند در نزد آن ها به طريق اولى واجب است .
ابن حجر هيثمى سپس در مورد «ابن قتيبه» و كتابش اظهار مى دارد :
... مع تأليف صدرت من بعض المحدثين كابن قتيبه مع جلالته القاضيه بأنه كان ينبغى له ان لايذكر تلك الظواهر، فإن أبى الاّ أن يذكرها فليبين جريانها على قواعد اهل السنة...
الصواعق المحرقة ، ص93 .
نظر به كتاب هايى كه بعضى از محدثان والامقام همانند ابن قتيبه [در حوادث صدر اسلام ] نوشته اند ، شايسته اين بود كه وى از ذكر جزييات حوادث اجتناب مى نمود ، و چنانچه ناچار از نقل آن ها بوده ، مى بايست جريان اين حوادث را مطابق قواعد اهل سنت تعديل و تبيين مى نمود.
ابن حجر ، حتى سكوت و اجتناب را هم كافى نمى داند ؛ بلكه توصيه به «تحريف» و «تعديل» حوادث تاريخى مى كند!
آيا شما از اين پيشنهاد و توصيه «ابن حجر» چيزى جز «جواز تحريف تاريخ» استنباط مى كنيد ؟
5 . محمد بن جرير طبري (310هـ) :
عن زياد بن كليب قال: أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللّه لأحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة»، فخرج عليه الزبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه.
تاريخ الطبرى ، ج2 ،‌ ص443.
عمر بن خطاب به خانه على آمد در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى كشم مگر اينكه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشير كشيده بود، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دستش افتاد، در اين موقع ديگران بر او هجوم آوردند و شمشير را از دست او گرفتند.
بررسي سند روايت :
طبري ، روايت را با اين سند نقل مي كند :
حدثنا ابن حميد ، قال : حدثنا جرير ،عن مغيرة ، عن زياد بن كليب .
حميد بن محمد :

مزي در تهذيب الكمال در ترجمه وي مي‌نويسد :
و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل : سمعت أبى يقول : لا يزال بالرى علم ما دام محمد بن حميد حيا .
عبدالله فرزند احمد بن حنبل مي گويد: از پدرم شنيدم که مي گفت : تا زماني که محمد بن حميد زنده بود ، علم در ري باقي بود .
قال عبد الله : حيث قدم علينا محمد بن حميد كان أبى بالعسكر فلما خرج قدم أبى و جعل أصحابه يسألونه عن ابن حميد ، فقال لى : مالهؤلاء يسألونى عن ابن حميد .
قلت : قدم ها هنا فحدثهم بأحاديث لا يعرفونها . قال لى : كتبت عنه ؟ قلت : نعم كتبت عنه جزءا . قال : اعرض على ، فعرضتها عليه ، فقال : أما حديثه عن ابن المبارك و جرير فهو صحيح ، و أما حديثه عن أهل الرى فهو أعلم .

ونيز مي گويد : وقتي که محمد بن حميد به نزد ما آمد ، پدرم در لشکرگاه بود ؛ و وقتي که او رفت پدرم به شهر بازگشت ؛ پس شاگردان او در مورد ابن حميد از او سوال کردند ؛ پدرم به من گفت : چه شده است که ايشان در مورد ابن حميد از من سوال مي کنند ؟ گفتم : به اينجا آمده بود و براي ايشان رواياتي نقل کرد که ايشان تاکنون نشنيده بودند ؛ پدرم گفت : از او چيزي نوشته اي ؟ پاسخ دادم : آري ؛ يک دفتر از او روايت نوشته ام ؛ گفت : بياور تا آن را ببينم ؛ و وقتي ديد گفت : روايت او از ابن مبارک و جرير صحيح است ؛ و اما روايت او از اهل ري ، خود او دانا تر است ( من در اين زمينه اطلاعي ندارم)
و قال أبو قريش محمد بن جمعة بن خلف الحافظ : قلت لمحمد بن يحيى الذهلى : ما تقول فى محمد بن حميد ؟ قال : ألا ترانى هو ذا أحدث عنه .
... به محمد بن يحيي ذهلي گفتم : نظر تو در مورد ابن حميد چيست ؟
پاسخ داد : آيا نديده اي که من از او روايت مي کنم ؟

قال : و كنت فى مجلس أبى بكر الصاغانى محمد بن إسحاق ، فقال : حدثنا محمد بن حميد . فقلت : تحدث عن ابن حميد ؟ فقال : و ما لى لا أحدث عنه و قد حدث عنه أحمد بن حنبل و يحيى بن معين .
... در مجلس ابو بکر صاغاني محمد بن اسحاق بودم ؛ پس گفت : محمد بن حميد براي ما روايت کرد که ...؛ به او گفتم از ابن حميد روايت مي کني ؟ گفت : چه ايرادي دارد وقتي احمد بن حنبل و يحيي بن معين از او روايت نقل کرده اند ؟
و قال أبو بكر بن أبى خيثمة : سئل يحيى بن معين عن محمد بن حميد الرازى فقال : ثقة . ليس به بأس ، رازى كيس .
... از يحيي بن معين در مورد او سوال شد ؛ در پاسخ گفت : مورد اطمينان است و ايرادي در او نيست ، زيرک و از اهل ري است .
و قال أبو العباس بن سعيد : سمعت جعفر بن أبى عثمان الطيالسى يقول : ابن حميد ثقة ، كتب عنه يحيى و روى عنه من يقول فيه هو أكبر منهم .
تهذيب الكمال ، ج25 ، ص100 .
... از جعفر بن عثمان طيالسي شنيدم که مي گفت : ابن حميد مورد اطمينان است ؛ يحيي از او روايت کرده است و کسي از او روايت کرده است که از مشهور است از همه ايشان ( روات ) بزرگتر است ( احمد بن حنبل) .
جرير بن عبد الحميد بن قرط الضبي :
وي از راويان صحيح بخاري و مسلم است و در وثاقت وي شك و شبهه‌اي نيست . مزي در تهذيب الكمال در ترجمه وي مي‌نويسد :
و قال محمد بن سعد : كان ثقة كثير العلم ، يرحل إليه .
و قال محمد بن عبد الله بن عمار الموصلى : حجة كانت كتبه صحاحا .

تهذيب الكمال ، ج4 ، ص544 .
محمد بن سعد : او مورد اطمينان و داراي علم زيادي بود که مردم به سوي او سفر مي کردند .
... او حجت بود و همه کتاب هايش صحيح .

مغيرة بن مقسم ضبي :
وي نيز از راويان بخاري و مسلم است . مزي در تهذيب الكمال در باره وي مي‌گويد :
عن أبى بكر بن عياش : ما رأيت أحدا أفقه من مغيرة ، فلزمته .
و قال أحمد بن سعد بن أبى مريم ، عن يحيى بن معين : ثقة ، مأمون .
قال عبد الرحمن بن أبى حاتم : سألت أبى ، فقلت : مغيرة عن الشعبى أحب إليك أم ابن شبرمة عن الشعبى ؟ فقال : جميعا ثقتان .
و قال النسائى : مغيرة ثقة .

تهذيب الكمال ، ج28 ، ص400 .
ابو بكر عياش : كسي را داناتر از مغيره نديدم که بخواهم با او همراه شوم .
يحيي بن معين : او مورد اطمينان و امين است .
ابن ابي حاتم : از پدرم سوال کردم که آيا روايت مغيره از شعبي براي تو دوست داشتني تر است يا روايت شبرمه از شعبي ؟ گفت : هر دو مورد اطمينانند.
نسايي : مغيره مورد اطمينان است.
زياد بن كليب :
وي نيز از راويان صحيح مسلم ، ترمذي و ... است . مزي در تهذيب الكمال در ترجمه وي مي گويد :
قال أحمد بن عبد الله العجلى : كان ثقة فى الحديث ، قديم الموت .
و قال النسائى : ثقة .
و قال ابن حبان : كان من الحفاظ المتقنين ، مات سنة تسع عشرة و مئة .
تهذيب الكمال ، ج9 ،‌ ص506 .
عجلي : او در روايت مورد اطمينان بود ولي زود از دنيا رفت .
نسايي : او مورد اطمينان است .
ابن حبان : او از حافظان ثابت قدم بود ، در سال 109 از دنيا رفت
+ نوشته شده توسط نصرالله در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:33 |
3 . علامه بلاذري (270هـ) :
إن أبابکر آرسل إلي علي يريد البيعة ، فلم يبايع ، فجاء عمر و معه فتيلة . فتلقته فاطمة علي الباب فقالت فاطمة : يابن الخطاب ! أتراک محرّقا عليّ بابي ؟! قال : نعم ، و ذلک أقوي فيما جاء به أبوک .
انساب الاشراف، بلاذرى، ج1، ص586.
ابو بکر به دنبال علي براي بيعت کردن فرستاد چون على(عليه السلام) از بيعت با ابوبكر سرپيچى كرد، ابوبكر به عمر دستور داد كه برود و او را بياورد ، عمر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه(عليها السلام) رفت. فاطمه(عليها السلام)پشت در خانه آمد و گفت: اى پسر خطّاب! آيا تويى كه مى خواهى درِ خانه را بر من آتش بزنى؟ عمر پاسخ داد: آرى! اين كار آنچه را كه پدرت آورده محكم تر مى سازد .
بررسي سند روايت :
بلاذري ، روايت را با اين سند نقل مي‌كند :
المدائني، عن مسلمة بن محارب، عن سليمان التيمي وعن ابن عون : أن أبابكر ...
مدائني :
ذهبي در باره وي مي‌نويسد‌:
المدائني * العلامة الحافظ الصادق أبو الحسن علي بن محمد بن عبد الله بن أبي سيف المدائني الاخباري . نزل بغداد ، وصنف التصانيف ، وكان عجبا في معرفة السير والمغازي والأنساب وأيام العرب ، مصدقا فيما ينقله ، عالي الاسناد .
در ادامه از قول يحي بن معين مي‌نويسد :
قال يحيى : ثقة ثقة ثقة .( قال احمد بن أبي خثيمة) سألت أبي : من هذا ؟ قال : هذا المدائني .
يحيى بن مَعين در مورد او سه بار گفت : او مورد اعتماد است ، او مورد اعتماد است ، او مورد اعتماد است . احمد بن أبي خثيمة مي گويد : از پدرم پرسيدم نام اين شخصي که يحيي بن مَعين در مورد او اين مطلب را گفت ، چيست : پدرم گفت : نام او مدائني است .
و نيز نقل مي‌كند :
وكان عالما بالفتوح والمغازي والشعر ، صدوقا في ذلك .
سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 10 - ص 401
أبو الحسن مدائني (از علماي تاريخ بود) وعالم به جنگ ها و غزوه ها و شعر بود (ودر اين زمينه اطلاعات کافي داشت) و در مورد اين مسائل در زمره راستگويان به شمار مي رفت .
و ابن حجر مي‌نويسد :
قال أبو قلابة: حدثت أبا عاصم النبيل بحديث فقال عمن هذا قلت: ليس له إسناد ولكن حدثنيه أبو الحسن المدائني قال لي سبحان الله أبو الحسن أستاذ . ( إسناد )
لسان الميزان، ج 5 ، ص 82 ، ذيل ترجمه علي بن محمد ، أبوالحسن المدائني الاخباري ، رقم 5945.
أبو قلابة مي گويد: حديث را براي أبا عاصم النبيل خواندم ، ابا عاصم گفت :‌ اين حديث را از چه کسي شنيده اي؟ گفتم سندش نزد من نيست ولکن اين حديث را أبو الحسن مدائني برايم نقل نموده است و از او شنيده ام أبا عاصم گفت : پاک و منزه است خدا ،أبو الحسن مدائني استاد در علم حديث است .
در بعضي نسخه ها به جاي کلمه استاد ، إسناد آمده است در اين صورت معناي عبارت اينگونه مي شود : أبو الحسن مدائني خودش سند است و همين که او اين روايت را نقل نموده کافي است .
وقال أبو جعفر الطبري كان عالماً بأيام الناس صدوقاً في ذلك .
لسان الميزان، ج 5 ، ص 82 ، ذيل ترجمه علي بن محمد ، أبوالحسن المدائني الاخباري ، رقم 5945.
أبو جعفر طبري مي گويد : عالم به تاريخ بود و از راستگويان بود .
مسلمة بن محارب :
ابن حبان او را در کتاب الثقات توثيق نموده است ؛ از اين رو ، اشكال مجهول بودن اين شخص ، مردود است .
الثقات ـ ابن حبان ـ ج7، ص 490 .
سليمان التِيْمي :
مزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد :
قال الربيع بن يحيى عن شعبة ما رأيت أحدا أصدق من سليمان التيمي كان إذا حدث عن النبي صلى الله عليه وسلم تغير لونه .
تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531و الجرح والتعديل: ج4 ، ص 124 ترجمة سليمان التيمي ، رقم 539 .
ربيع بن يحيي از شعبة بن حجاج نقل مي کند که مي گفت :‌ احدي را راستگوتر از سليمان التِيْمي نديدم ، هر وقت حديثي از پيامبر اکرم نقل مي نمود رنگش (صورتش) تغيير مي کرد .
قال أبو بحر البكراوي عن شعبة شك ابن عون وسليمان التيمي يقين.
تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 ؛ تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531.
أبوبحرالبكراوي ازشعبة بن حجاج نقل مي کند که مي گفت:‌ شک سليمان التِيْمي وابن عون بِسان يقين است .
وقال عبدالله بن احمد عن أبيه ثقة .
تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341
عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش نقل مي کند که مي گفت : سليمان التيمي‌ فردي مورد وثوق و اعتماد است .
قال ابن معين والنسائي ثقة .
تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341؛ تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531.
يحيي بن معين و نَسائي نيز او را ثقه و مورد اطمينان مي دانند .
قال العجلى تابعي ثقة فكان من خيار أهل البصرة .
م
عرفة الثقات ج 1، ص 430، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 670 ؛ تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341؛تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531.
عِجلي (از علماي رجالي اهل سنت) در مورد او مي گويد : او از طبقه تابعين است و فردي مورد وثوق است و از بهترين افراد (وعلماي) اهل بصره است .
محمد بن سعد صاحب کتاب الطبقات الکبري در مورد سليمان التيمي مي گويد :‌
كان ثقة كثير الحديث وكان من العباد المجتهدين وكان يصلي الليل كله يصلي الغداة بوضوء عشاء الآخرة .
الطبقات الکبري ـ ابن سعد ـ ج7 ، ص 188، ترجمه سليمان التيمي ، رقم 3198، چاپ دار الکتب العلمية ـ بيروت .
او فردي مورد وثوق است ، احاديث بسيار زيادي نقل کرده است و از عابدين و مجتهدين بود ، تمامي شب را به نماز خواندن مي گذراند و نماز صبحش را با وضوي نماز عشاء شب گذشته اش مي خواند .
قال الثوري حفاظ البصرة ثلاثة فذكره فيهم .
تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 و تهذيب الکمال ج 12، ص9 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531و الجرح والتعديل: ج4 ، ص 124، ترجمة سليمان التيمي ، رقم 539 .
از سفيان الثوري نقل مي کنند که مي گفت :‌ حفاظ (حديث) در بصره سه نفرند ، و سليمان التيمي را يکي از آن افراد مي‌ دانست .
قال ابن المديني عن يحيى ما جلست إلى رجل اخوف لله منه .
تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 و تهذيب الکمال ج 12، ص9 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، أبو المعتمر البصري ، رقم 2531.
علي بن المديني از يحيى (بن سعيد قطان) نقل مي کند که مي گفت :‌ درکنار هيچ مردي خداترس تر از سليمان التيمي ننشستم . ( کنايه از اينکه سليمان التيمي بسيار خداترس بود و من خداترس تر از او نديدم ) .
قال محمد بن علي الوراق عن أحمد بن حنبل كان يحيى بن سعيد يثني على التيمي وكان عنده عن أنس أربعة عشر حديثا ولم يكن يذكر اخباره.
تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341؛تهذيب الکمال ج 12، ص11 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531.
محمد بن علي الوراق از أحمد بن حنبل نقل مي کند که مي‌ گفت : يحيى بن سعيد (قطان) سليمان التيمي را مدح و ثناء مي کرد و مي گفت ، 14 روايت از انس بن مالک نزد سليمان بود (يعني 14 روايت بدون واسطه از انس نقل مي نمود) ولي روايات او را (يحيي) ذکر نکرد .
ابن حبان در کتاب الثقات مي گويد :
كان من عباد أهل البصرة وصالحيهم ثقة واتقانا وحفظا وسنة .
الثقات ج4، ص 300، ترجمه سليمان بن طرخان و تهذيب التهذيب ج 4، ص 177، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 .
سليمان التِيْمي از عابدين و صالحين بصره بود او فردي مورد وثوق و دقيق و متقن بود و از حفاظ حديث و از کساني بود که بسيار به سنت اهميت مي داد .
عبدالله بن عون :
برخي اشكال كرده‌اند كه روايت در اين جا مقطوع است ؛ چرا كه وي از صحابه روايتي نقل نكرده است ؛ در حالي كه صفدي ،‌از علماي بزرگ اهل سنت در مورد ابن عون مي گويد :
كان يمكنه السماع من طائفةٍ من الصحابة .
الوافي بالوفيات ج 17، ص 390، ذيل ترجمه الحافظ المُزَني عبدالله بن عون بن أرطبان أبوعون المزني ، رقم 320.
حتي رواياتي وجود دارد كه حكايت از صحابي بودن اين شخص دارد ؛ چنانچه ابن سعد در الطبقات الکبري نقل مي کند :‌
أخبرنا بكار بن محمد قال : كان بن عون يتمنى أن يرى النبي ، صلى الله عليه وسلم ، فلم يره إلا قبل وفاته بيسير فسر بذلك سرورا شديدا ...
الطبقات الکبري ج7 ، ص 198، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم :‌ 3232 ، چاپ دارالکتب العلمية (بيروت - لبنان)
ابن عون خيلي دوست داشت پيامبر اکرم صلي الله عليه (وآله) و سلم ، (بالاخره اين توفيق نصيب او شد و) مدت کوتاهي قبل از وفات حضرت توانست حضرت را ببيند و بخاطر اين ديدار بسيار خوشحال بود...
حتي اگر فرض كنيم كه ابن عون تابعي باشد ، باز هم ضرري به اين روايت نمي زند ؛ چرا كه پدر علم رجال اهل سنت ، شعبه بن حجاج در باره وي مي گويد :
شك ابن عون أحب إلي من يقين غيره .
مقدمة الجرح والتعديل: 145.
شک ابن عون براي من از يقين ديگران بهتر و قابل قبول تر است .
و علي بن مديني از علماي بزرگ رجال اهل سنت مي گويد :
قال علي بن المديني: جمع لابن عون من الاسناد ما لم يجمع لاحد من أصحابه. سمع بالمدينة من القاسم وسالم، وبالبصرة من الحسن وابن سيرين، وبالكوفة من الشعبي وإبراهيم، وبمكة من عطاء ومجاهد، وبالشام من رجاء بن حيوة ومكحول.
به قدري روايات مسند نزد ابن عون وجود دارد که نزد هيچ کدام از اصحابش وجود ندارد . اساتيد او در مدينه قاسم و سالم ، در بصره حسن (بصري) و ابن سيرين ، در کوفه ( عامر) شعبي و ابراهيم ، در مکه عطاء و مجاهد ، و در شام رجاء بن حيوة و مکحول بودند .
و نيز مزي در تهذيب اكمال مي‌نويسد :

قال علي: وهذا قبل أن يحدث ابن عون، ولو كان ابن عون قد حدث ما قدم عليه عندي أحدا.
تهذيب الکمال ج 15 ، ص 397 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469.
قبل از اينکه ابن عون بر کرسي تدريس حديث بنشيند علي بن مديني مي گفت : اگر ابن عون حديث بگويد هيچ کس را بر او مقدم نمي کنم .
قال إسماعيل بن عمرو البجلي، عن سفيان الثوري: ما رأيت أربعة اجتمعوا في مصر مثل أربعة اجتمعوا بالبصرة: أيوب، ويونس وسليمان التيمي، وعبد الله بن عون.
تهذيب الکمال ج 15 ، ص 398 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469.
إسماعيل بن عمرو البجلي به نقل از سفيان الثوري مي گويد : من آن چهار نفري را که در مصر جمع شده اند ، ( در علم و فضل ) مانند اين چهار نفري که در بصره اند نديدم ( يعني آن چهار نفر با اينها در فضيلت و برتري علمي قابل قياس نيستند) .
وقال محمد بن سلام الجمحي: سمعت وهيبا يقول: دار أمر البصرة على أربعة، فذكر هؤلاء.
وقال أحمد بن عبدالله العجلي : أهل البصرة يفخرون بأربعة، فذكرهم.
معرفة الثقات ج 2 ، ص 50 ، ذيل ترجمه عبدالله بن أرطبان ، رقم 934، چاپ : المکتبة الدار- المدينة المنورة .
أحمد بن عبدالله العجلي : اهل بصره به چهار نفر افتخار مي کنند ، سپس نام اين چهار نفر را ذکر نمود .
وقال الاصمعي، عن شعبة: ما رأيت أحدا بالكوفة إلا وهؤلاء الاربعة أفضل منه ، فذكرهم .
تهذيب الکمال ج 15 ، ص 398 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469.
اصمعي به نقل از شعبه مي گويد : هيچ کسي را در کوفه نديدم مگر اينکه اين چهار نفر از آنها برتر بودند ، سپس نام اين چهار نفر را ذکر نمود .
قال محمد بن أحمد بن البراء: قال علي بن المديني، وذكر هشام بن حسان وخالد الحذاء وعاصم الاحول وسلمة بن علقمة وعبد الله بن عون و أيوب، فقال: ليس في القوم مثل ابن عون و أيوب .
الجرح والتعديل: ج5 ، ص131 ، باب العين ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون البصري ، رقم : 605.
محمد بن أحمد بن البراء مي گويد علي بن المديني در حالي که در مورد هشام بن حسان وخالد الحذاء وعاصم الاحول وسلمة بن علقمة وعبد الله بن عون و أيوب صحبت مي کرد گفت در ميان قوم ( يعني اصحاب حديث در نزد ما ) فردي مانند ابن عون و ايوب يافت نمي شود .
وقال أبو داود الطيالسي ، عن شعبة: ما رأيت مثل أيوب ويونس وابن عون .
الجرح والتعديل: ج5 ، ص133، باب الالف ، ذيل ترجمه أيوب بن أبي تميمة ، رقم : 4 ؛ الجرح والتعديل: ج5 ، باب العين ، ص 145.
أبو داود الطيالسي به نقل از شعبة مي گويد : شعبه گفت تاکنون مثل أيوب ويونس وابن عون نديده ام .
قال حفص بن عمرو الربالي ، عن معاذ بن معاذ: سمعت هشام بن حسان يقول: حدثني من لم تر عيناي مثله - فقلت في نفسي: اليوم يستبين فضل الحسن وابن سيرين - قال: فأشار بيده إلى ابن عون وهو جالس.
تهذيب الکمال ج 15 ، ص 399 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469.
حفص بن عمرو الربالي به نقل از معاذ بن معاذ مي گويد : از هشام بن حسان شنيدم که مي گفت : از کسي حديث شنيدم که چشمانم تاکنون مثل او را ( در علم وفضيلت ) نديده بود ، پيش خود گفتم امروز فضائل حسن بصري و ابن سيرين با اين سخن آشکار شد ، ( که ناگهان) هشام بن حسان با دستش به ابن عون که در مجلس حاضر بود اشاره نمود
قال الربالي: فذكرته للخليل بن شيبان ، فقال: سمعت عمر بن حبيب يقول: سمعت عثمان البتي يقول: ما رأت عيناي مثل ابن عون.
تهذيب الکمال ج 15 ، ص 399 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469.
ربالي گويد : اين حرف را براي خليل بن شيبان نقل کردم ، او نيز گفت از عمر بن حبيب شنيدم مي گفت عثمان البتي مي گفت : چشمانم ( در فضيلت و برتري) فردي مثل ابن عون نديده است.
قال نعيم بن حماد، عن ابن المبارك: ما رأيت أحد ذكر لي قبل أن ألقاه ثم لقيته، إلا وهو على دون ما ذكر لي إلا حيوة، وابن عون، وسفيان، فأما ابن عون: فلوددت أني لزمته حتى أموت أو يموت .
تهذيب الکمال ج 15 ، ص 400 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469.
نعيم بن حماد ازعبدالله بن مبارک نقل مي کند : حالات هر کسي را که برايم نقل نمودند بعد از ملاقات با او دريافتم آنقدر هم که مي گفتند اهل فضل نبود ، غير از حيوة وابن عون، وسفيان ،اما ابن عون : ( آنقدر با فضيلت است که ) من دوست دارم آنقدر شاگرد او باشم تا اينکه يا من از دنيا بروم يا او .
قال ابن المبارك: ما رأيت أحدا أفضل من ابن عون .
تاريخ البخاري الكبير: ج5 ، ص 163 ، ذيل ترجمة عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 512.
عبدالله ابن مبارک مي گويد : احدي را افضل از ابن عون نديدم .
ابن حبان مي‌گويد :
من سادات أهل زمانه عبادة وفضلا وورعا ونسكا وصلابة في السنة، وشدة على أهل البدع
الثقات: ج7 ، ص3.
(ابن عون) درميان اهل زمانش از جهت عبادت و فضيلت و دوري از شبهات و سيره و روش و تقيدش به سنت نبوي و مقابله با بدعت گزاران از بزرگان بود (و داراي مقامي بس رفيع بود) .
در نتيجه ، همان طوري كه ذكر شد ، اولاً برخي از علماي اهل سنت تصريح كرده‌اند كه وي صحابي بوده و در آخرين روزهاي عمر نبي مكرم اسلام وي را ملاقات كرده است در نتيجه در حادثه حمله به خانه صديقه شهيده حضور داشته است و شاهد ماجرا بوده است ؛ ثانياً : بر فرض اين كه روايت منقطع و از گفته‌هاي خود ابن عون باشد ، بازهم براي اثبات ادعاي ما كفايت مي‌كند ؛ زيرا اعتراف شخصي مثل ابن عون كه شك او در نزد علماي اهل سنت همانند يقين است و ... ، خود بهترين دليل براي ما است .
+ نوشته شده توسط نصرالله در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:32 |
اسناد هجوم به خانه وحي و شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها

منابع اهل تسنن :
روايات بسياري در كتاب‌هاي اهل تسنن وجود دارد كه ثابت مي‌كند ، خليفه اول به همراه عده‌اي از دشمنان اهل بيت ، به خانه وحي همجوم برده و آن جا را به آتش كشيده‌اند ؛ در حالي كه فاطمه زهرا سلام الله عليها به همراه نوادگان رسول خدا در داخل خانه بوده‌اند .
ما در اين جا به چند روايت به نقل از علماي اهل سنت اشاره كرده و فقط چهار روايت ‌: ابن أبي شيبه ، بلاذري ، طبري و روايت پشيماني ابوبكر در آخرين روزهاي زندگيش را از نظر سندي بررسي مي‌كنيم .
1 . امام الحرمين جويني (730هـ) :
از آن جايي كه روايت جويني اهميت بيشتري داشت و نيز تصريح به مقتوله بودن صديقه طاهره دارد ، ما نخست اين روايت را نقل و بقيه روايات را بر طبق سال وفات صاحب كتاب ، مي‌آوريم .
امام الحرمين جويني « استاد ذهبي » از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين گونه روايت مي کند :
روزي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم نشسته بود ، حسن بن علي بر او وارد شد ، ديدگان پيامبر كه بر حسن افتاد ، اشك آلود شد ، سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد ، مجدداً پيامبر گريست . در پي آن دو ، فاطمه و علي عليهما السلام بر پيامبر وارد شدند ، اشك پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد ، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند ، فرمود :
وَ أَنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَكَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي كَأَنِّي بِهَا وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ في بَيْتَهَا وَ انْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا وَ غُصِبَتْ حَقَّهَا وَ مُنِعَتْ‏ إِرْثَهَا وَ كُسِرَ جَنْبُهَا [وَ كُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَ أَسْقَطَتْ جَنِينَهَا وَ هِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابُ وَ تَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثُ ... فَتَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقْدَمُ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَة .
فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَ عَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَ ذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَ خَلِّدْ فِي نَارِكَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ ذَلِكَ آمِين‏ .
فرائد السمطين ج2 ، ص 34 و 35 .
زماني كه فاطمه را ديدم ، به ياد صحنه‌اي افتادم كه پس از من براي او رخ خواهد داد ، گويا مي‌بينم ذلت وارد خانۀ او شده ،‌ حرمتش پايمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوي او شكسته شده و فرزندي را كه در رحم دارد ، سقط شده ؛ در حالي كه پيوسته فرياد مي‌زند : وا محمداه ! ؛ ولي كسي به او پاسخ نمي‌دهد ،‌ کمک مي خواهد ؛ اما كسي به فريادش نمي‌رسد .
او اول كسي است كه از خاندانم به من ملحق مي‌شود ؛ و در حالي بر من وارد مي‌شود كه محزون ، گرفتار و غمگين و شهيد شده است .
و من در اينجا مي‌گويم : خدايا لعنت كن هر كه به او ظلم كرده ، كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده ، خوار كن هر كه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا فرزندش را سقط كرده و ملائكه آمين گويند .
ذهبي در شرح حال امام الحرمين جويني مي گويد:
وسمعت من الامام المحدث الاوحد الاكمل فخر الاسلام صدر الدين ابراهيم بن محمد بن المؤيد بن حمويه الخراساني الجوينى ... وكان شديد الاعتناء بالرواية وتحصيل الاجزاء حسن القراءة مليح الشكل مهيبا دينا صالحا .
تذکرة الحفاظ ج 4 ، ص 1505- 1506 ، رقم 24 .
از امام روايت کننده و حديث گوي يگانه کامل فخر اسلام و صدر دين ابراهيم بن محمد بن المويد بن حمويه الخراساني الجويني روايت شنيدم ( درس گرفتم ) ... و وي بسيار به روايات و بدست آوردن کتب حديثي اهميت مي داد خوش صدا و خوش سيما بود و شخص با هيبت و دين دار و صالحي بود .
سمعاني در مورد او مي گويد :
كان أبو المعالي ، إمام الائمة على الاطلاق ، مجمعا على إمامته شرقا وغربا ، لم تر العيون مثله .
سير أعلام النبلاء ج 18، ص 469، ترجمه امام الحرمين رقم 240.
ابو المعالي امام الحرمين جويني بي قيد و شرط امام تمامي ائمه و بزرگان علوم ( در زمينه هاي مختلف ) است ، تمامي علماي شرق و غرب بر امامت او اتفاق نظر دارند ، و تا کنون چشمها عالِمي مثل او نديده اند .
2. ابن أبي شيبه (239هـ) :
وي كه از استاتيد محمد بن اسماعيل بخاري بوده ، در كتاب المصنف مي‌گويد :
أنه حين بويع لأبي بكر بعد رسول الله ( ص ) كان علي والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول الله ( ص ) فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة فقال : يا بنت رسول الله ( ص ) ! والله ما من أحد أحب إلينا من أبيك ، وما من أحد أحب إلينا بعد أبيك منك ، وأيم الله ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك ، إن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ، قال : فلما خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون أن عمر قد جاءني وقد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليكم البيت وأيم الله ليمضين لما حلف عليه ... .
المصنف ، ج8 ، ص 572 .
هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت كردند ، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند ، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد . او به خانه فاطمه آمد ، و گفت : اى دختر رسول خدا ! محبوب ترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو !!! ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند .
اين جمله را گفت و بيرون رفت ، وقتى على (عليه السلام) و زبير به خانه بازگشتند ، دخت گرامى پيامبربه على (عليهم السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود ، خانه را بر شماها بسوزاند ، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى دهد !
ابن أبي شيه سند روايت را اين گونه نقل مي‌كند :
حدثنا محمد بن بشر نا عبيد الله بن عمر حدثنا زيد بن أسلم عن أبيه أسلم
بررسي سند روايت :
محمد بن بشر :
مزي در تهذيب الكمال در باره وي مي‌گويد :
قال عثمان بن سعيد الدارمى ، عن يحيى بن معين : ثقة .
و قال أبو عبيد الآجرى : سألت أبا داود عن سماع محمد بن بشر من سعيد بن أبى عروبة فقال : هو أحفظ من كان بالكوفة .
تهذيب الكمال ، ج24 ، ص533 .
ابو عبيد گويد : از داود سؤال كردم از روايت محمد بن بشير از سعيد بن أبي عروبه ، گفت : او از نظر حفظ از تمامي كوفيان برتر بوده است .
و ابن حجر در تهذيب التهذيب مي‌نويسد :
و كان ثقة ، كثير الحديث .
و قال النسائى ، و ابن قانع : ثقة .
و قال ابن شاهين فى " الثقات " : قال عثمان بن أبى شيبة : محمد بن بشر ثقة ثبت .
تهذيب التهذيب ، ج9 ، ص 74 .
عبيد الله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطاب :
مزي در تهذيب الكمال در باره وي مي‌نويسد :
و قال أبو حاتم : سألت أحمد بن حنبل عن مالك ، و عبيد الله بن عمر ، و أيوب أيهم أثبت فى نافع ؟ فقال : عبيد الله أثبتهم وأحفظهم وأكثرهم رواية .
و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل : قال يحيى بن معين : عبيد الله بن عمر من الثقات .
و قال أبو زرعة ، و أبو حاتم : ثقة .
و قال النسائى : ثقة ثبت .
و قال أبو بكر بن منجويه : كان من سادات أهل المدينة و أشراف قريش فضلا و علما و عبادة و شرفا و حفظا و إتقانا .
تهذيب الكلمال ، ج19 ، ص127 .
و ابن حجر در تهذيب التهذيب مي‌نويسد :
قال ابن منجويه : كان من سادات أهل المدينة و أشراف قريش : فضلا و علما و عبادة و شرفا و حفظا و إتقانا . )
و قال أحمد بن صالح : ثقة ثبت مأمون ، ليس أحد أثبت فى حديث نافع منه .
تهذيب التهذيب ، ج7 ، ص 40 .
زيد بن أسلم القرشى العدوى :
وي از روات ، بخاري ، مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت است ؛ از اين رو در وثاقت اين شخص ، هيچ ترديدي وجود ندارد .
مزي در تهذيب الكمال در باره وي مي‌نويسد :
و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل عن أبيه ، و أبو زرعة ، و أبو حاتم ، و محمد بن سعد ، و النسائى ، و ابن خراش : ثقة .
و قال يعقوب بن شيبة : ثقة من أهل الفقه والعلم ، و كان عالما بتفسير القرآن ، له كتاب فيه تفسير القرآن .
تهذيب الكمال ، ج10 ، ص17 .
أسلم القرشى العدوى ، أبو خالد و يقال أبو زيد ، المدنى ، مولى عمر بن الخطاب :
وي نيز از روات بخاري ، مسلم و بقيه صحاح ا هل سنت و از صحابه است و از آن‌جايي كه تمامي صحابه از ديدگاه اهل سنت ، عادل هستند ، در وثاقت وي نمي توانند ترديد كنند .
مزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد :
أدرك زمان النبى صلى الله عليه وسلم .
و قال العجلى : مدينى ثقة من كبار التابعين . و قال أبو زرعة : ثقة .
تهذيب الكمال ،‌ ج2 ، ص530 .
در نتيجه سند اين روايت صحيح است

قسمت دوم   قسمت سوم   قسمت چهارم   قسمت پنجم   قسمت ششم

+ نوشته شده توسط نصرالله در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:31 |

از جمله مسائلي كه در فقه اهل سنت بسيار ديده مي‌شود، مساله اجماع است. پژوهشگر در مساله اجماع اين حقايق را در مي‌يابد كه:

-          موضوع اجماع، مورد اختلاف فقها است.

-          اجماع هرگز در هيچ يك ازدوران‌هاي تاريخي محقق نگشته است بلكه امكان وقوعش وجود ندارد.

-          برخي از انواع اجماع شك برانگيز است.

-          اجماع به صورت بارز در امور مربوط به سياست و عقايد اهل سنت پديد مي‌آيد

-     معناي وقوع اجماع به آن نحو كه اهل سنت اظهار مي‌دارند، عدم پيدايش مسلكهاي مخالف با ايده‌شان است. ولي حقيقت به عكس آن گواهي مي‌دهد. چرا كه برخي از صحابه و تابعين متعهد به خط امام علي بودند و از خط موجود دوري گزيدند و ضمنا گروههاي ديگر از قبيل خوارج، معتزله و ساير فرقه‌ها نيز وجود دارند كه هر يك در ميان مسلمانان پيرواني دارند و همه اينها داراي طرح و ايده مخالف با ايده عمومي هستند. پس اين چه اجماعي است كه از آن سخن به ميان مي‌اورند؟ پاسخ اين است كه اجماع اهل سنت، تنها در قضاياي ويژه‌اي است كه طرح آنانرا قوت مي‌بخشد و آنرا بر ساير طرحها مسلط مي‌گرداند.

اما اهل سنت، اجماع كردند بر خلافت چهار نفر : ابوبكر، عمر، عثمان و سپس علي (ع) و اجماع كردند بر عدالت همه صحابه بدون استثناء و اجماع كردند بر اطاعت از حاكمان و بر اينكه با آنان هرگز مخالفت نكنند و عليه آنها قيام نكنند. و اجماع كردند بر صحيح بودن دو كتاب : بخاري و مسلم و اجماع كردند بر صحت قرآني كه عثمان گرد آورده بود. اجماع اينست و حقيقتش نيز همين!! اين اجماع ويژه اين قوم است نه تمام امت اسلامي و اين اجماع براي آنها سرنوشت ساز است و اگر اين اجماع نبود نمي‌توانستند مسلمانان و تمام نسلهاي آينده را نسبت به خط و برنامه‌شان قانع كنند!

همانا پژوهشگر در طرح اسلامي كنوني، در مي‌يابد كه اين طرح بر اجماع استوار است و نه بر نصوص، كه اين نيز به نحوي چيره شدن شخصيتها بر نصوص را مي‌رساند. و هدف از تثبيت اجماع همان هدف از تثبيت انديشه عدالت است كه هر دو امت را وادار به تسليم در برابر خط رايج و صحه گذاشتن بر آن مي‌كند. و هر دو طرح اجماع و عدالت، ساخته دست سياست است و براساس آن گروههاي مخالف را از صحنه خارج ساخته و كنار زدند و بيگمان اين نقشه محقق نمي‌شد جز با همكاري و پشتيباني حاكمان كه اين طرح را پشتوانه خود قرار دادند.

مساله اجماع بر خلافت چهار تن، چيزي جز يك بازي سياسي نيست كه هدف اصليش كوبيدن خط اهل بيت است. اين تقسيم بندي كه امام علي را در درجه آخر و عثمان را كه سر سلسله خاندان بني‌اميه است، مقدم بر او و قبل از او عمر و ابوبكر را قرار داده‌اند، معنايش اينست كه اين سه نفر افضل از علي هستند و اگر چنين باشد پس علي يك انسان استثنايي نيست و مقامي بالاتر ندارد! در پي اين تقسيم بندي، اگر مسلمانان به چنين عقيده‌اي برسد قطعا اهل بيت را كوچك مي‌شمارد و به آنان اهميتي نمي‌دهد و انگيزه آنها نيز همين است و آنچه شك انسان را افزايش مي‌دهد، تعصب در ابراز چنين عقيده‌اي و تهديد و توبيخ و ارعاب كساني است كه با آن مخالفت كنند تا جاييكه كه اين را جزء اصول اعتقاد در كتابهاي خود قرار داده‌اند و بدينگونه مطلب را عنوان مي‌كنند:

ابن تيميه مي‌گويد: بهترين مردم پس از پيامبر، ابوبكر است سپس عمر، و بعد از او عثمان و بعد از عثمان، علي است. واهل سنت اجماع دارند بر اينكه عثمان از علي افضل و برتر است! و مساله برتري عثمان بر علي، جزء اصولي نيست كه مخالف آن نزد اهل سنت، گمراه به حساب آيد ولي آنچه دليل آشكار گمراهي است مساله خلافت است چرا كه اهل سنت بر اين باورند كه نخستين خليفه پس از رسول خدا، ابوبكر است سپس عمر ، سپس عثمان و سپس عثمان و هر كس در خلافت يكي از اينان طعن كند، از الاغ گمراه تر است! (العقيده الواسطيه ص 242)

خليل هراس گويد: و اما مساله خلافت، پس بايد معتقد بود به اينكه خلافت عثمان صحيح بوده است چرا كه با مشورت آن شش نفر كه عمر براي انتخاب خليفه تعيينشان كرده بود، محقق شده است. بنابراين اگر كسي ادعا كند كه خلافت عثمان باطل بوده و علي سزاوارتر از وي به خلافت بوده است، انساني است گمراه و بدعت‌گرا كه تشيع بر او غلبه دارد. گو اينكه سخنش دلالت بر تحقير و كوچك شمردن مهاجرين و انصار دارد( شرح العقيده الواسطيه ص 244)

اين تقسيم بندي چهارگانه، از اختراعات سياست است و در نصوص مطلبي كه آنرا تاييد كند وجود ندارد. امام علي را پس از آن سه نفر قرار دادن، تنها به خاطر گم كردن حقايق است تا كسي تشكيك در آن نكند. خلفاي سه گانه داراي يك سنت مشترك نبوده‌اند بلكه هريك را سنتي است كه با ديگري مخالفت دارد! و سنت امام علي هم با سنت آن سه نفر كاملا مغاريت دارد. خلفاي سه گانهف راه را براي بني‌اميه هموار ساختند. حفظ اين تقسيم بندي يعني همان پايداري بر خط بني‌اميه. از اينجا روشن مي‌شود كه تلاش براي شكستن اين عقيده، مشروعيت بني اميه را در هم مي‌كوبد. زيرا كوبيدن ابوبكر، نتيجه‌اش كوبيدن عمر و كوبيدن عثمان است. و كوبيدن عثمان، منجر به كوبيدن معاويه مي‌شود. چرا كه هر يك مشروعيت خود را از ديگري قرض گرفته است. ابوبكر، عمر را تعيين كرد و عمر، معاويه را تعيين نمود و راه را براي عثمان، گشود و عثمان با تمام قوايش، معاويه را تقويت و تاييد كرد.

پس به تحقيق كه بزرگ كردن اين سه نفر، به خاطر كوچك كردن امام علي است. از اينجا بود كه فاصله ميان امت پديد آمد، آنهايي كه خط سه گانه را پذيرفتند با بني اميه، هم پيمان شدند و انان كه خط امام علي را برگزيدند بني‌اميه را كنار زدند.

در بخاري روايتي وجود دارد كه ديدگاه ما را نسبت به خلفاي سه گانه تاييد مي‌كند. اين روايت مي‌گويد: در زمان پيامبر، ابوبكر را برگزيديم سپس عمر و پس از او عثمان را، و هيچ نامي از علي در كار نيست( بخاري كتاب فضائل الصحابه باب فضائل ابوبكر ج 5 ص 5) ودر روايت ديگري آمده است: ما هيچكس را همسان ابوبكر نمي‌دانستيم سپس عمر و عثمان و بعد از آنها ساير اصحاب پيامبر در يك درجه قرار دارند!!! ( بخاري جلد 5 ص 18 و 9)

اين روايات ديگر نيازي به توضيح ندارد. گويا آقايان فهميده‌اند كه اجماع كافي نيست كه مسلمانان را بر اين عقيده معتقد كنند و لذا خود حضرت علي را هم استنطاق كرده تا از او هم اعتراف شخصي بگيرند بر اينكه اين عقيده درست و صحيح است!!! بخاري از محمد بن حنفيه نقل مي‌كند كه گفت: از پدرم (علي) پرسيدم كه چه كسي بهترين مردم است پس از رسول خدا؟ گفت ابوبكر. گفتم سپس كي؟ گفت عمر. ترسيدم كه پس از او نام عثمان را ببرد ناگهان گفتم پس تو چه مي‌شوي؟ گفت من يك نفر معمولي از توده مسلمانانم!!

البته لازم به گفتن نيست كه ايمان به صحيح بودن روايات بخاري و مسلم شرط لازم است تا اين ديدگاه توجيه گردد. چرا كه هرگونه تلاشي براي انتقاد از بخاري و مسلم، عقايد آنها را به كلي ويران مي‌سازد.

آري سياست، علم حديث اهل سنت را كاملا در بر گرفت تا جاييكه امت اسلامي، احاديث رسول گرامي اسلام را از خوارج و تبهكاران و قاتلين فرزندان رسول خدا فرا گرفتند.

+ نوشته شده توسط نصرالله در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 13:0 |

دكتر عاصم العماد

دکتر عصام العماد در گذشته یکی از عالمان سرسخت وهابی بوده که مدتی شاگردی شیخ بن باز مفتی سابق عربستان را کرده است. ایشان نویسنده کتاب «المنهج الجدید و الصحیح فی الحوار مع الوهابیین» است که توسط حجت الاسلام غریب رضا با نام «روشی نو و صحیح در گفتگوی اعتقادی با مذهب وهابیت» ترجمه گردیده است. ضمنا تا کنون ایشان با شخصیتهای اهل سنّت گفتگوهای اعتقادی فراوانی داشته که مهمترین این گفتگوها، مناظره 15 جلسه ای ایشان با شیخ عثمان الخمیس، رهبر وهابیان کویت می باشد. در جلسه دهم این مجموعه مناظرات، خانم دکتر امینه از کشور مراکش تشیع خود را اعلام نمود. این مناظرات نیز توسط موسسه گفتگوی دینی در دست ترجمه می باشد. وي با بيان اين كه مبناي فقهي وهابيون بسيار مصلحتي است، گفت كه نگاه فرقه وهابيت فقط در مورد قبور است و انفجار قبوري كه در دنيا صورت مي‌گيرد ناشي از اين تفكر است. العماد، بزرگ‌ترين مشكل دنياي اسلام را حركت وهابيت دانست و با بيان اين كه وهابيون به مقوله‌اي به نام «تقريب مذاهب» اصلا اعتقادي ندارند، پيشنهاد داد كه علماي شيعه و سني در مقابل صدور فتاوي تكفيري وهابيون بيانيه‌اي مشترك صادر كنند. وي با اشاره به اين كه فتواي وهابيون ناشي از تاثيرات عناصر اسراييلي در ميان آنان است، آن را در راستاي متوقف كردن حركت حزب‌الله لبنان و اخوان المسلمين دانست. دكتر عصام العماد كه يمني‌الاصل و 39 ساله است و تحصيلات خود را در دانشگاه‌هاي عربستان گذرانده و روزي خود در زمره پيروان وهابيت بوده و امروز به عنوان يك شيعه‌شناس در ايران به تدريس و تاليف مشغول است، در گفت‌وگويي تفصيلي با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: صدور فتواي تكفيري 38 نفر از علماي وهابي عربستان چيز غريب و جديدي نيست؛ چرا كه وقتي ما به تاريخ وهابيت از بدو تأسيس آن نگاه مي‌كنيم، مشاهده مي‌كنيم كه وهابيت در بستر تكفير به وجود آمده و بر طبق آن رشد و حركت كرده است.
وي گفت: گمان نمي‌كنم هيچ مذهبي همانند وهابيت در فضاي تكفيري تبلور يافته باشد و متاسفانه اين‌گونه تندروي آنان ناشي از جهل به معني تكفير و خصوصيات آن است. العماد اظهار داشت: بنده از آن زمان كه به ايران آمدم مشغول تاليف كتب و نقد روش وهابيت شدم كه يك نمونه از مناظراتم با يكي از مفتي‌هاي كويت صورت گرفت و آن در مجموعه كتاب «الزلزال» چاپ شده است كه به فارسي نيز ترجمه شده است. مؤسس فرقه وهابيت اطلاع كاملي از علوم اسلامي چون منطق و اصول و لغت نداشته است. وي ادامه داد: شيخ محمد عبدالوهاب مؤسس مذهب وهابيت است و فردي است كه در خانواده‌ي علمي رشد و در نزد پدر و برادر خود تحصيل كرده است وليكن متاسفانه انحرافات بزرگ فكري داشته است. معتقدم شيخ عبدالوهاب با دو مشكل بسيار بزرگ دست و پنجه نرم مي‌كرد كه البته اين دو مشكل را از مطالعات مكرر كتاب‌هاي وي، كشف كرده‌ام. مشكل اول وي كمبود علم بوده است. او اطلاع كاملي از علوم اسلامي چون منطق و اصول و لغت و... نداشته است. وي گفت: شيخ محمد عبدالوهاب هرگز نتوانسته است تحصيلي كامل و جامع از علوم، در يك دانشگاه معتبر داشته باشد و هرگز نتوانسته به شكلي ملازم نزد شخصيتي علمي تلمذ كند. عصام العماد افزود: متأسفانه شيخ محمدعبدالوهاب قبل از اينكه تحصيلات خود را به‌طور كامل تكميل كند، عهده‌دار امر تبليغ دين شد؛ اين در حالي بود كه وي داراي روحيه تندرويي بود. مشكل اساسي و بزرگ موسس وهابيت انحراف سلوكي نبوده بلكه مشكل فكري بوده است . وي اضافه كرد: از بدو ظهور شيخ محمد عبدالوهاب ما شاهد افكار خطرناكي از وي بوديم كه متأسفانه وي فقط بر ضد شيعه عمل نكرد بلكه تمام اهل تسنن مخلص و معتدل را نيز مورد هجمه فتوايي خود قرار داد. عصام العماد گفت: شيخ محمد عبدالوهاب معناي حقيقي و ضوابط اصلي تكفير را پي نبرده بود؛ بنابراين جمع كثيري از مسلمانان شيعه و سني را داخل در دايره شرك و تكفير نمود و اين همان خطر بزرگ است. وي هركس كه تابع افكارش نبود را ضد توحيد مي‌انگاشت. وي ادامه داد: حتي شيخ سليمان عبدالوهاب برادر شيخ محمد عبدالوهاب نيز به مقابله با او پرداخت و روزي به او گفته بود«تو هرگز كتاب‌هايي را كه خوانده‌اي به درستي درك نكرده‌اي». وي تاكيد كرد: بسياري از مسايلي را كه شيخ محمدعبدالوهاب متعرض آن شده است، به قدري تند است كه بسياري معتقدند «ابن تيميه» كه او هم يكي از شخصيت‌هاي افراطي در تاريخ بوده است، از وي معتدل‌تر بوده است؛ چرا كه در باب بدعت، كثيري از امور هستند كه شيخ محمد عبدالوهاب آن را داخل در شرك دانسته، ولي «ابن تيميه» چنين نكرده است. دكتر عصام العماد، فتواي تكفيري 38 تن از علماي وهابي را متأثر از فتاواي شيخ محمد عبدالوهاب عنوان و اضافه كرد: تا زماني كه راه حلي براي اين معضل نيابيم، مشكل جهان اسلام حل نخواهد شد. وي گفت: شيخ محمدسعيد رمضان لوطي كه از فقهاي بزرگ است، گفته بود «حدود 200 متفكر اسلامي از سراسر جهان اجتماعي تشكيل داديم تا مشكلات جهان اسلام را بيابيم و حل كنيم. پس از بحث به اين نتيجه رسيديم كه بزرگ‌ترين مشكل كه دنياي اسلام با آن دست و پنجه نرم مي‌كند حركت وهابيت است.» اينان مشكلاتي در تمام دنيا اعم از آمريكا و فرانسه، آلمان و چين و تمام جاهايي كه در آن نفوذ كرده‌اند، ايجاد نموده‌اند. دكتر العماد از قول دكتر علامه يوسف قرضاوي نقل كرد: در دنياي اسلام كسي اعم از مرده و زنده وجود ندارد مگر اينكه وهابيت كتابي در لعن آن نوشته است چه شيعه باشد چه سني، چه زيدي و چه... تمام نوشته‌هاي آنان فقط و فقط عليه مسلمانان است . عصام گفت: بنده قبل از شيعه شدنم نزد فردي به نام «المدخلي» درس مي‌خواندم كه نزد اين شيخ قريب 100 كتاب در لعن و رد بزرگان اسلام اعم از «سيد محمد قطب»، «شيخ محمد غزالي»، «آيت‌الله خويي»، «شيخ محمد عبده» و ... وجود داشت. اين در حالي است كه ما در ميان كتب وهابيون كتابي در رد ماركسيست، بودائيسم، بهائيت و تفكرات اسراييلي و آمريكايي نمي‌بينيم. تمام نوشته‌هاي آنان فقط و فقط عليه مسلمانان است. عصام العماد اظهار داشت: الحمدالله امروز تمام مسلمانان از شيعه و سني به جمهوري اسلامي ايران اطمينان دارند و خودم از يك وهابي معتدل شنيدم كه مي‌گفت دولت ما ايران است. نبايد با وهابيون عكس‌العملي مانند آنان داشت بلكه بايد با جدال احسن آنان را مجاب كرد. وي تعصب شديد وهابيون را يكي از مشكلات بزرگ آنان عنوان كرد و ادامه داد: متاسفانه در تمام دانشگاه‌هاي عربستان كتاب‌هاي شيخ محمد عبدالوهاب جزو متون درسي است و از همان ابتدا افكار اين شخصيت در وجود دانشجويان مستقر مي‌شود لذا به ياد دارم كه وقتي در دانشگاه «محمد سعود» درس مي‌خواندم قريب هزار رساله دكترا در تكفير شيعه وجود داشت. اين در حالي است كه در حوزه‌هاي علميه ايراني ما فتوايي بر تكفير اهل سنت نديده‌ام. دكتر عصام العماد، شيعه شدنش را هديه‌ي آسماني برشمرد و گفت: من در نزد «بن‌باز» در عربستان مشغول تحصيل بودم و با خود در اين انديشه بودم كه پس از قرن‌ها ارادات خالصانه نسبت به امام علي و امام حسين (ع) و ديگر امامان بزرگوار، همچنان در قلوب عده‌اي موج مي‌زند و كهنه نشده است و از طرف ديگر نقدهاي شديد نسبت به امام علي (ع) و امام حسين(ع) را در مجالس علمي عربستان مشاهده مي‌كردم و مي‌ديدم ظلم‌هاي يزد و معاويه توجيه مي‌شود ولي به راحتي امامان شيعه نقد مي‌شوند. وي ادامه داد: بنده مجالسي را مشاهده مي‌كردم كه به راحتي امام علي (ع) را نقد مي‌كنند ولي وقتي فضايل امام -كه حتي در خود كتاب‌هايشان نيز هست- مي‌شنوند، قدرت تحمل ندارند. مشاهده مي‌كردم كتاب‌هاي متنوعي در دفاع از يزيد و عمروعاص و... نوشته شده است و هيچ‌گونه انتقادي بر آنان وارد نكرده‌اند. وي ادامه داد: اين‌گونه جريانات باعث شد بر نفسم عتاب كنم و خود را به مطالعه در سيره‌ي اهل بيت (ع) وادار كردم. مدرس مجمع جهاني اهل بيت(ع) به ايسنا گفت: در شبي از شب‌هاي ماه رمضان پس از نماز تراويح در مجلسي حاضر شدم كه امام علي (ع) را در قفس اتهام گذاشته بودند و به تمام عملكرد او بدون دليل اعتراض مي‌كردند و او را خليفه‌اي عنوان مي‌كردند كه اگر زودتر كشته مي‌شد، آمريكاي امروز مسلمان مي‌گشت. ديدم آنان امام حسين (ع) را سبب‌ساز فتنه بزرگ اجتماعي مي‌ناميدند كه پس از اين جلسه به شدت به مطالعه و تحقيق در زندگي اهل بيت (ع) روي آوردم. وي اذعان كرد: پس از مطالعاتم كه به طور تخصصي انجام دادم، يافتم كه اتفاقا تمام كارهاي امام علي (ع) بر طبق عقل و منطق بود و به اين نتيجه رسيدم كه سخنان وهابيون تماما توجيهات ركيكه و فاقد منطق است. مثلا آنان احاديث فضايل امام علي عليه‌السلام را بي‌اهميت مي‌خواندند ولي نفرين پيامبر(ص) در مورد معاويه (خداوند هيچ وقت شكمت را سير نكند) را از جمله فضايل معاويه مي‌دانستند و توجيه مي‌كردند مقصود از اين حديث اين است كه معاويه هيچگاه سير نشود و بخورد و سلامت پيدا كند. عصام العماد افزود: شيعه شدن من نه فقط به اراده خودم بلكه با كرامت الهي و عنايت آسماني تحقق پذيرفت و خداوند را با تمام وجود بر اين نعمت عظمي شاكرم و از او مي‌خواهم مرا به معارف بيشتري هدايت كند. وي در پايان خاطر نشان كرد: بنده به دليل شيعه شدنم هم‌اكنون مورد تكفير وهابيون هستم.

به نقل از ره یافتگان

+ نوشته شده توسط نصرالله در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 10:13 |

حضرت علي (ع) در كجا و چه مكاني متولد شدند؟ و آيا غير از ايشان كس ديگري در اين مكان به دنيا آمده بود؟

با استناد به مدارك موجود و قابل دسترس و با مراجعه به كتب معتبر اهل سنت، مي‌توان با قاطعيت تمام اذعان نمود كه احدي جز علي بن ابيطالب در « كعبه» به دنيا نيامده است.

در كتاب « الغدير» ج 6 ص 23 و « مستدرك» ج 3 ص 483، اين ادعا ثابت گرديده، همچنين از اسناد اهل سنت بيش از 16 سند مبني بر صحت اين ادعا وجود دارد:

1- مروج الذب ج 2 ص 2 تالیف ابی الحسن المسعودی الهذلی
2- تذکره خواص الامه ص 7 تالیف سبط بن جوزی الحنفی
3- الفصول المهمه ص 14 تالیف ابن الصباغ مالکی
4- السیره النبویه ج 1 ص 150 تالیف نورالدین علی الحلبی شافعی
5- شرح شفا ج 1 ص 151 تالیف شیخ علی القاری حنفی
6- مطالب السئول ص 11 از ابی سالم محمد بن طلحه شافعی
7- محاضره الاوائل ص 120 تالیف شیخ علائالدین السکتواری
8- مفتاح النجافی مناقب آل العباب میرزا محمد البدخشی
9- مناقب محمد صالح الترمذی
10- مدارج النبوه شیخ عبدالحق دهلوی
11- نزهه المجالس ج2 ص 204 عبدالرحمن الصفوری شافعی
12- آیینه تصوف ص 1311 شاه محمد حسن الحشتی
13- روائح المصطفی ص 10 صدرالدین احمد البردوانی
14- کتاب الحسین ج1 ص 16 سید علی جلال ا لدین
15 - نور الابصار ص 76 سید محمد مومن شبلنجی
16- کفایه الطالب ص 37 شیخ حبیب الله الشنقیطی

+ نوشته شده توسط نصرالله در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 9:45 |

غدير افسانه يا واقعيت؟!

علي‌رغم اينكه ماجراي غدير و احاديث مربوط به آن در بسياري از كتب اهل سنت و شيعه به صراحت ذكر شده است، اما باز هم عده‌اي از عزيزان اهل سنت از پذيرفتن آن امتناع مي‌كنند و در نوشته‌هاي خودشان، آن را افسانه مي‌خوانند.

در اينجا بد نيست نگاهي بياندازيم به افراد و شخصيتهايي از اهل سنت كه ماجراي غدير را در كتب و آثار خود به صراحت نقل كرده‌اند:

در كتب اهل سنت نام صد و ده نفر از صحابه به چشم مي‌خورد كه اين واقعه را ثبت كرده‌اند. در قرن دوم اسلامي كه عصر تابعان است، هشتاد و نه تن از آنان به نقل اين حديث پرداخته‌اند. راويان حديث غدير در قرنهاي بعدي، همگي علما و دانشمندان اهل سنت مي‌باشند. سيصد و شصت تن از آنها اين حديث را در كتابهاي خود گردآورده اند و گروه زيادي به صحت و استواري آنها اعتراف نموده‌اند.

در قرن سوم، نود و دو دانشمند، در قرن چهارم، چهل و سه، در قرن پنجم بيست و چهار، در قرن ششم بيست نفر، قرن هفتم بيست و يك نفر، در قرن هشتم هيجده نفر، قرن نهم شانزده نفر، در قرن دهم چهارده نفر، در قرن يازدهم دوازده نفر، در قرن دوازدهم سيزده نفر، در قرن سيزدهم دوازده نفر و در قرن چهاردهم بيست دانشمند اين حديث را در كتابهاي خود نقل كرده‌اند.

مورخ بزرگ اسلامي، طبري كتابي به نام « ولايه في طريق حديث الغدير» نوشته و اين حديث را از هفتاد و پنج طريق از پيامبر نقل مي‌كند.

ابن عقده كوفي، در رساله « ولايت» اين حديث را از صد و پنج تن نقل مي‌كند. ابوبكر معروف به جمعاني اين حديث را از بيست و پنج طريق ذكر كرده است.

از بزرگان حديث :

احمد بن حنبل به 40 سند نقل كرده است

ابن حجر عسقلاني به 25 سند نقل كرده است

جزري شافعي به 80 سند نقل كرده است

ابو سعيد سجستاني به 120 سند نقل كرده است

امير محمد يمني به 40 سند نقل كرده است

نسائي  به 250 سند نقل كرده است

ابواعلاء همداني به 100 سند نقل كرده است

ابوالعرفان حبان به 30 سند نقل كرده است

همچنين ابن عساكر، سيوطي، ثعلبي و جمعي ديگر از اهل سنت با نقل روايات متعدد، مقصود از آيه شريفه و حكم موجود در آنرا، معرفي ولايت علي (ع) ذكر كرده‌اند.

حافظ الحسكاني كه از علماي نامي اهل سنت به شمار مي‌آيد در كتاب « شواهد التنزيل» ذيل روايت غدير با اسناد خود از ابي سعيد خدري مي‌نويسد:

وقتي آيه « اليوم اكملت لكم دينكم و ...» بر پيامبر نازل شد فرمود: « الله اكبر علي اكمال الدين و اتمام النعمه و رضا الرب برسالتي و ولايه علي بن ابي طالب من بعدي» ( شواهد التنزيل ج 1 ص 157 حديث 211)

زيد بن ارقم مي‌گويد: از مهاجر، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير نخستين كساني بودند كه با علي بيعت كردند و مراسم تبريك و بيعت تا مغرب ادامه داشت.

همانطوريكه بيان شد موضوع غدير و حديث ثقلين از جرياناتي است كه در كتب و مدارك اصلي اهل سنت مشروحا آمده است و در بيش از صد كتاب حديث و تاريخ و تفسير كه بوسيله علماي آنان تاليف و تدوين شده، با دهها سند نقل شده است ولي متاسفانه مولفان « صحيحين» طبق رويه و تعصبي كه داشتند از نقل اساسي‌ترين فضائل امام علي خودداري نمودند.

ابوحامد غزالي در موضع غدير مي‌گويد: « اكثر علما و دانشمندان گفتار رسول خدا را مبني بر « من كنت مولاه فهذا علي مولاه» كه در ضمن خطبه‌اي در برابر انبوه مسلمانان ايراد نمود، نقل كرده‌اند و باز نقل نموده‌اند كه عمر پس از اين خطبه گفت « بخ بخ لك يا امير المومنين اصبحت مولاي و مولا كل مومن و مومنه» كه مفهوم اين گفتار تسليم و راضي شدن به حكومت علي (ع) مي‌باشد ولي بعدها حب رياست و علاقه به حمل پرچم خلافت پيروز گرديد و لشكركشي و فتوحات، كاسه هوي و هوس را به دستشان داد و بدين گونه به دوران قبل از اسلام برگشتند و اين پيمانها را بدست فراموشي سپرده و به بهاي كمي فروختند فبئس ما يشترون» ( سرالعالمين ص 21)

از مراجعه به تاريخ به خوبي معلوم مي‌شود كه روز هيجدهم ذي‌الحجه الحرام، در ميان مسلمانان به نام روز عيد غدير معروف بود تا آنجا كه « ابن خلكان» درباره « المستعلي ابن المستنصر» مي‌گويد: « در سال 487 در روز عيد غدير خم كه روز هجدهم ذي الحجه الحرام است، مردم با او بيعت كردند» ( وفيات الاعيان ج 1 ص 60) و درباره المستنصر بالله العبيدي مي‌نويسد: « وي در سال 487 دوازده شب به آخر ماه ذي‌الحجه باقي مانده بود در گذشت. اين شب همان شب هيجدهم ذي‌الحجه شب عيد غدير است» ( وفيات الاعيان ج 2 ص 223)

ابوريحان بيروني هم در كتاب « الاثار الباقيه» عيد غدير را از عيدهايي شمرده كه همه مسلمانان بر پا مي‌داشتند و جشن مي‌گرفتند( ترجمه آثار باقيه ص 395 – الغدير ج 1 ص 267)

نه تنها ابن خلكان و ابوريحان بيروني، اين روز را عيد مي‌نامند بلكه « ثعالبي» نيز اين شب را از شبهاي معروف در ميان امت اسلامي شمرده است( ثمار القلوب ص 511)

 

+ نوشته شده توسط نصرالله در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 13:29 |